یکی از زائرین امام رضا(ع) میگفت:
رفته بودم مشهد..حالم خیلی بد بود ناکامی پشت ناکامی..غم روی غم...درهای بسته ی فراوان...و بن بست زندگی...
حالم بد بود ازاون حالهایی که...هوای گریه بامن...
رفته بودم امام رضا..🕊
وارد حرم شدم بعداز سلام واحوالپرسی...وزیارت.. در صحنهای حرم بودم ومیچرخیدم...باقلبی آکنده ازغم...داشتم خفه میشدم...بی هدف می گشتم...
که خود را در مقابل پنجره فولاد دیدم خیلی.. خیلی،شلوغ بود، از دور نگاه میکردم ... همه می رفتند ومی آمدند وجلوی پنجره پُر وخالی میشد..بعد از سپری شدن زمانی...ندایی درونم گفت چرا جلو نمیری...؟
بی اختیار حرکت کردم جمعیت فشار می آورد و مرا به جلو می کشید کم کم میرفتم و در ادامه به جایی رسیدم که کامل به پنجره فولاد چسبیدم...
هرکس ذکری میگفت...دعایی میخواند...اشک میریخت صداها در گوشم پژواک داشت:
امام رضا....امام رضا...امام رضا
کمکش کن..کمکش کن...
حاجت بده...حاجت بده...بده
حل کن...حل کن...حل...
هر جمله ای را چند بار میشنیدم...
روی پنجره فولاد پارچه های رنگارنگ تبرکی دیدم ..که داخل شبکه ها بسته شده بودند...
ریسه سبز رنگ پارچه ای دستم بود به تقلید ،دور یکی از شبکه های پنجره فولاد بستم و چند گره زدم و محکمش کردم...بعد تمام خواسته هایم در ذهنم جاری شد ودر دل تکرار کردم...
در حال خودم بودم..
یکی از پشت گفت: دخترم اونطور محکم گره زدی مگه میشه بازش کرد...؟
تو باید گشایش میخواستی...چرا سفتش کردی؟
انگار راه مشکلات را محکم ومحکمتر کردی...!!
توجه نکردم...دلخور شدم واز جمعیت زدم بیرون...
در حیاط روبه روی گنبد نشسته بودم وخیره به حرم... صدای اون شخص در گوشم بود:
چرا محکم کردی...؟کسی نمیتونه باز کنه...؟باید گشایش میخواستی..
باخود گفتم بهتره برم بازش کنم...برگشتم🍂
،از قبل شلوغتر بود .. نزدیک شدم
به زحمت رفتم جلو به محلی که قبلا بودم رسیدم وچسبیدم به پنجره...
خواستم گره های بسته ام را باز کنم...
در کمال حیرت دیدم ریسه پارچه ای سبز رنگم که خیلی محکم بسته بودم باز است واز دوطرف شبکه ی پنجره آویزان...اشک امانم نمیداد...نمی توانستم ببینم ..تار میدیدم...برای اطمینان اشکهایم را پاک کردم و دوباره نگاه کردم ..درست میدیدم بازِ باز بود....
حالم دگرگون شد در حالی که به گنبد خیره شده بودم از هوش رفتم...
دقایقی بعد خادمان مهربان امام رضا(ع) را میدیدم که به صورتم آب میپاشند....
به سختی بلند شدم تمام راه تا هتل تمام مدت اقامتم وتمام راه بازگشت در قطار چشمانم اشکباربود...
من برگشتم به شهرم ودر همان سال حاجتم برآورده شد..
یاضامن آهو #دوستت_دارم
#پگاه
دیدی که از برِ ما، دامن کشیده رفتند؟
آنان که میکشیدند یک روز نازِ ما را..
#محمد_قهرمان
@fenjan
دلبری دارم که در عالم نظیرش کم تر است
رخ قمر، بالا صنوبر، لب شکر، تن مرمر است...
#وفایی_مهابادی
@fenjan
از سیاهی چرا حذر کردن؟
شب پر از قطرههای الماس است
#فروغ_فرخزاد
وشبتون مملو از آرامش 🌙⭐️
لوکال @navaye_loor.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
#گل_لاله_گل_مریم
#قاسم_فاضلی
درماه شادی وسرور#اهل_بیت شاد باشید
اگه دلت خواست برقص یه هنره مثل باقی هنرهای زیبا..🌸🌸🌸
شبنشینان، عاشق افسانههای زلف تو،
صبحخیزان، والهی چاک گریبان تواند!
@fenjan
و عشق یعنی غمی بسیار عزیز!
آیا تو تا به حال غم عزیز کسی بودهای!؟
#عاطفه_محمدپور
@fenjan
وادی پیموده را از سرگرفتن، مشکل است
چون زلیخا، عشق میترسم جوان سازد مرا ...
@fenjan
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگهای شمالی یه حس وانرژی فوق العاده ای دارند....
@fenjan
مراببر به سالهای آینده:
به سالهایی که با وصل معنی میشود..
به سالهایی که این روزها به خاطراتی خنده دار تبدیل شده اند..
به بُرهه ای که شَک ها به یقین تبدیل شده است.. واعتمادها نتیجه داده اند..
به زمانی که من وتو هستیم و...دنیا که در دستان ماست...
به زمانی که میگویی:
نگفتم همه چیز درست میشه...؟
نگفتم بهم اعتماد کن...؟
نگفتم اندکی صبر سحر نزدیک است...؟
مرا ببر به سالهایی که:
همه چیز تمام شده....
مراببر به انتهای وصال...به رسیدن ...به عشق... به ماندن...وبه بودن کنار هم تاابد...
مراببر به بوس وکنار وآغوش❤️
#پگاه