آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسهی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر، دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت، شهریورِ بیچاره حلقآویز شد
مهر با بیمهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بیتو یک پاییز ابرم، نمنم باران کجاست؟
بیتو حتی فکر باران هم خیالانگیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
خواب دیدم آسمون از چَشم ماه افتاده بود؛
خونِ من از گوشه ی چَشم تو راه افتاده بود...
کسی مانندمن این گونه ازتو بت نمی سازد
مگر اینکه خدا باشی و او پیغمبرت باشد
بس ك دارم دوستت خود را به بیماری زدم ،
چون ك از آداب ِزیبای ِعیادت بـوسـه است.