خواب دیدم آسمون از چَشم ماه افتاده بود؛
خونِ من از گوشه ی چَشم تو راه افتاده بود...
کسی مانندمن این گونه ازتو بت نمی سازد
مگر اینکه خدا باشی و او پیغمبرت باشد
بس ك دارم دوستت خود را به بیماری زدم ،
چون ك از آداب ِزیبای ِعیادت بـوسـه است.
همه شب سجده بر آرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی