#part32
حامی:به رسید نگاه کردم دیدم شماره 002 بودم
🤵🏻♀: شماره 002
حامی : ممنون ولی من که گفتم دیزان داشته داشته باشه
🤵🏻♀: ببخشید اشتباه از من بود لطفاً اجازه بدید که براتون درست کنم
حامی: اشکال نداره
(5 دقیقه بعد)
🤵🏻♀: بفرمایید
حامی : ممنونم
حامی:بیا عشقم
آوا:مرسی عشقم بدو سریع بخوریم بریم خونه مامان لیلا
حامی:باشه عزیزم میریم
آوا:میدونم باید صبر کنم اما از بس که عجولم کنجکاوم بدونم مامانت چی میگه
حامی:من که بستنی رو تمام کردم
آوا:منم همینطور .
حامی: رفتیم خونه مامان لیلاکل ماجرا رو تعریف کردیم
مامان لیلا:خیلی زود نیست
حامی:مامان می دونم که خیلی زود اول و آخر ما که ازدواج می کنیم الان چه بهتر اصلا خودت مگه نمیگی هر چه زودتر بهتر
مامان لیلا: مادر من کاری ندارم زندگی خودته ب خودت مربوطه
حامی: مرسی که همیشه به نظرم احترام می زارید
ادامه دارد.....
نویسنده: حدیث
#part33
مامان لیلا: خواهش میکنم پسرم
مامان لیلا:زنگ زدم به گفتم سلام زهرا خوبی میگم خبر داری حامی و آوا می خوان ازدواج کنن
مامان زهرا:اره آمدن خونمون
مامان لیلا:شما راضی هستید؟
مامان زهرا:من میگم خیلی زوده چون این دوتا عاشق همین اول و آخر این ازدواج می کنن
مامان لیلا:منم همین میگم خیلی زوده یعنی اینا کی وقت کردن باهم آشنا شدن پسرم اینطوری نیست که سریع عاشق یکی بشه بعد سریع ازدواج کنن
مامان زهرا:نمی دونم حتما ی چیزی شده
مامان لیلا:والا نمی دونم 🤷🏻♀️
مامان زهرا:ممکنه چیزی شده
مامان لیلا:یه فکری دارم
مامان زهرا:بیا من یه جشن بگرم بعد ازشون بپرسیم
مامان لیلا: خیلی آیدت خفنه
مامان زهرا: خواهش میکنم عزیزم
مامان لیلا:راستی زهرا هنوز ناهار درست نکردم تو چی درست کردی بگو منم درست کنم
(نویسنده:صحبت های مامانمو خالم )
ادامه داره...
نویسنده: حدیث