eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
231 دنبال‌کننده
304 عکس
104 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت13 رو شب آنیتا براتون میزاره😘
مسیر بعضی آهنگا از وسط خاطرات ما رد میشه:)
شاید فردا یه ویدیو از ویولن زدن خودم براتون بزارم بهم تو ناشناس انرژی بدین تا انرژی داشته باشم براتون ساز بزنم. ناشناسمون: https://abzarek.ir/service-p/msg/3342606✨ آیدیم اگر ناشناس باز نشد: @haamimoonn🫀
هدایت شده از ✨️Haamim 🎧
387.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چالش داریمممممممم🤦🏻‍♀ شما میای پی وی من اسم قشنگتو میدی و من نسبت به اسمت بهت پروف میدم🤷🏻‍♀🎀 ایدیم🌝 @YASI_ssss خونمون🌚 LINK:https://eitaa.com/Haamimmroor🤍❤️‍🔥
اوا:مامانم مرخص شد کمکش کردم نشست تو ماشین حرکت کردیم سمت خونه . بغض جلومو گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم. چشمام داشت سیاهی میرفت که یدفه با صدای مامانم به خودم اومدم. مامان زهرا:دخترم مراقب باش حواستو به رانندگی بده. اوا:عه باشه باشه مامان تو حالت خوبه دیگه؟ مامان زهرا:اره دخترم من خوبم تو خوب باشی منم خوبم اوا:🙂 با سکوت بقیه مسیر و ادامه دادیم. بارون شروع کرد به باریدن قطره قطره رو شیشه های ماشین میوفتادن؛ بغضم داشت خفم میکرد با هر قطره ای که از ابر ها می‌بارید و روی اسفالت های مثل سنگ فرو می‌ریخت بغض من بیشتر به گلوم خنج مینداخت و بیشتر احساس خفگی داشتم! نگاهی به مامانم کردم زل زده بود قطرات بارون، اینکه غم رو تو چشمای مامانم میدیدم بیشتر به قلبم خنج مینداخت و ترس از دست دادن مامانم عذابم میداد. ادامه دارد... نویسنده:anita
پارت 14 رو هم آنیتا دستش درد نکنه نوشت شب خودم براتون میزارمش✨
اوا:رسیدیم خونه مامان رفت اتاق خودش منم رفتم اتاق خودم. خودمو پرت کردم رو تخت و نشستم به زار زدن که یه مسیج از طرف یه شماره ناشناس رو گوشیم اومد بازش کردم که نوشته بود: (+=ناشناس) +اشنام نترس بیا به لوکیشنی که برات میفرستم. اوا:تعجب کرده بودم آخه کی میتونست باشه براش نوشتم باشه بعد چند دقیقه بعد لوکیشنو فرستاد و گفت تا ساعت ۷ خودتو برسون . نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت ۵ و نیمه عوفی کشیدم و رفتم سر کمد لباسام یه شومیز آبی با یه شلوار لی بگ آبی پوشیدم و یه شال سفیدم انداختم دور گردنم، یه میکاپ ساده کردم در حد یه ریمل و تینت با عطر استایلمو تموم کردم حوصله ی اکسسوری و نداشتم پس همونجوری رفتم سمت در ورودی سوویچ و ورداشتم رفتم سمت لوکیشنی که برام فرستاده بودن. وقتی رسیدم پیاده شدم دیدم یه کافست رفتم داخل که دیدم فاطمه بهم دست تکون داد خیالم راحت شد که آشناست رفتم نشستم پیشش که گفت فاطمه:ببین اوا خانم میخوام منطقی باهات حرف بزنم... ادامه دارد... نویسنده:anita