#خاطرهسازی
#پارت23
برادر کوچکتر سمانه با طعنه میگوید:
_طرفداراش آدمای لات و بیسر و پایی مثل تو هستن؟اونم با همین لات بازیاش خواهرم و به کشتن داد.
همهی زنها پچپچ میکردند و مردها سعی داشتند بحث را بخوابانند.تنها کسی که بی هیچ عکسالعملی نگاه میکند
پارساست.
چشمم به آقاجانم میافتد که از در مسجد بیرون میآید و با دیدن امید متحیر همانجا میایستد.خاک بر سرت جانان که
مسبب تمام این بلاهایی.
اثری از پوست سفید امید باقی نمانده با چهرهای قرمز صدایش را پس سرش میاندازد:
_تو یکی ادای فرهیخته ها رو در نیار که مارمولک تر از خودت خودتی و این داداش بیخاصیتت. نذار جلوی این
جمعیت دهنم وا شه و پته ی تو و خاندانتو جوری بریزم رو آب که نتونید سر بلند کنید چه برسه به گه اضافی
خوردن....ولم کنید کاریش ندارم.میگم ول کن کاری باهاش ندارم!
دستانش را آزاد میکند؛نگاهم مات نوید است که سعی دارد آقاجانم را داخل مسجد بکشاند.نگران پارسا هستم؛ همچنان
نگاه میکند.
امید که خود را از حصار دستهای دیگران نجات داده قدمی به سمت فرزاد برادر بزرگ سمانه برمیدارد و با لحن
خشمگینش تهدیدش میکند:
_یه بار دیگه ببینم پشت سرش حرف مفت میزنی و بیخ گوشش زر اضافی میزنی اون وقت میدونم بات چی کار
کنم.
نگاهش گذرا به سوی پارسا میافتد و دست آخر زهرش را میریزد و با کله دماغ فرزام بیچاره را میترکاند و چیزی
میگوید که به خاطر جیغو داد بقیه نمیشنوم.
نوید آقاجانم را که مات مانده بود را به داخل مسجد میبرد،به سمت پارسا پا تند میکنم و خود را به او میرسانم و با
نگرانی که در صورتم مشهود شده میپرسم:
_خوبی؟
نگاهش در پی امید که دورش شلوغ شده و همه سعی دارند او را از مهلکه دور کنند،میدود و سؤالم را با سؤال
جواب میدهد:
_اون اینجا چیکار میکنه؟
سرم پایین میافتد؛آنقدر بیشرم نشدهام که صاف صاف در چشمش زل بزنم و دروغ بگویم:
_نمیدونم.چرا دعوا شد؟
نفسی فوت میکند،حال توضیح دادن ندارد اما سؤالم را بی جواب نمیگذارد:
_فرزام باز حرفای تکراریش و شروع کرده بود که امید سر رسید.حتی به مجلس عزای سمانه هم...
سکوت میکند،درکش میکنم.
تمام طول زندگیشان از آزارهای برادر سمانه آسایش نداشتند،الان هم که سمانه مرده باز هم...
دستی مابین موهایش فرو میبرد و میگوید:
_اینجا بین یه گله مرد نمون،برو بالا من حالم خوبه!
خوب نبود؛مطمئن بودم که خوب نبود اما...
صدای امید را در حالی که مخاطبش پارساست میشنوم:
_این همه حرف بارت کردن زبون نداشتی یک کلام جوابشون و بدی؟
#خاطرهسازی
#پارت24
از رفتن منصرف میشوم و چشم به پارسا میدوزم و تکتک رفتارهایش حتی لحن گفتارش را آنالیز میکنم:
_من زنم و از دست دادم،جواب دادن به اونا زنم و برمیگردونه؟
در لحنش نه نفرتی بود و نه حتی دلخوری،گویا با مرگ سمانه تمام اتفاقات دنیا در نظرش پوچ میآمدند.
امید اما عصبیست؛نمیفهمم چه شنیده که اینگونه آتش بیار معرکه شده:
_آبروی مرده و زندهتو و جد آبادت و بریزن و سکوت کنی خوبه؟حرمت تویی که صاب مجلس عزایی نمیبود
میدونستم چه جوری دهنشون و صاف کنم بیمروتها رو...
جلوی پوزخندم را میگیرم ؛ حرمت نگه داشته بود و گویا در محله زلزله آمده،حرمت نگه نمیداشت چه میشد؟ پارسا
خیره به صورت امید میپرسد:
_کی به تو گفت؟
نفسم بند میآید از تصور اینکه امید نام من را ببرد،خیلی زود جواب میدهد:
_کلاغه خبر رسوند.
و گذرا نگاهش از صورتم عبور میکند؛اخم ابروهایم را در بر میگیرد،منظورش از کلاغ من بودم؟ الحق که شخصیتش را هم مانند تیپ و قیافه اش خراب کرده.
نوید نفس زنان نزدیک میشود و با حرص میغرد:
_آبرو نموند برامون،واسه چی المشنگه راه انداختی؟اصلا کی تو رو دعوتت کرد؟
مخاطب حرفش امید است،پارسا که گویا دیگر حوصله شنیدن ندارد با قدمهایی سست وارد مسجد میشود.
امید قدمی به سمت نوید برمیدارد و بدون اینکه لحظهای کم بیآورد یا خود را مقصر بداند جواب میدهد:
_بی دعوت اومدم المشنگه راه انداختم چون شما بی جربزهها وایستادین تماشا کردین تا اون دو تا آمپولی نره غول هر
چی میخوان بار اون پارسای بدبخت کنن. آلاجونتون اینجوری این بچه رو زیر بال و پرش گرفته؟نوبت ما که شده
بود زبون و ادعاش عرش و لرزوند چرا یکی نکوبید تو دهن اون دو تا تا کمتر حرف بار پارسا کنن؟
از چهره ی قرمزشده ی نوید میفهمم داغ کرده،بازویش را میگیرم تا او دیگر دعوا به پا نکند،عصبی در صورت امید
میغرد:
_دهنتو آب بکش و اسم آقاجونم و بیار وگرنه...
_تهدید بیخود نکن که بخوام فکتو بیارم پایین واسم مثل آب خوردنه!
بازوی نوید را میکشم و در گوشش میخوانم:
_ول کن نوید نمیبینی دنبال شر میگرده؟
نوید پوزخند میزند و با طعنه میگوید:
_خودت چی امید خان؟میبینم رنگ عوض کردی و روی واقعیتو نشون دادی. اون موقع که کارت گیر بود تو بودی
و یه سر پایین افتاده و یه گردن که از مو باریکتر بود.الان گردن کلفت شدی و میخوای فک این و اون و بیاری
پایین؟
_زمونه عوضم کرد،امثال شمایی که یه خدای جدید ساختین و تا یه آدم میبینین سجده میکنین فقط واسه اینکه پشت
سرتون کف بزنن،جماعت شما رو خوب شناختم همتون یه مشت آدم ریاکارین که...
این بار من از کوره در میروم و نمیگذارم کلامش را تمام کند:
هوی... هوی... هیچی نمیگم دور برندار بفهم چی از اون دهنت میاد بیرون.
نوید برمیگردد و تشر میزند:
_تو اینجا چیکار میکنی؟ برو داخل.
_الان فهمیدی اینجام؟بذار حق این و بذارم کف دستش تا دیگه پشت آقاجونم حرف نزنه.
امید با نگاهش مسخره ام میکند:
_تو روش بگم؟اوکی برو آقاجونت و صدا کن حرف برای گفتن با آقاجونت زیاد دارم...
کلامش بوی تهدید میدهد؛قبل از اینکه لب باز به سخن کنم صدای جدی نامدار نامم را صدا میزند:
_جانان برو تو،نوید تو هم همینطور.
در مقابل هر کس بتوانم سرکشی کنم ایستادن در مقابل نامدار کار من نیست.
سر تکان میدهم و لحظهی آخر صدایش را خطاب به امید میشنوم:
_شما باید پسر حاج ابراهیم باشی! ..
#خاطرهسازی
#پارت25
مادر در حالی که گلگاوزبان را میآورد با دل آشوبی حرفش را میزند:
_چه آبرو ریزی شد،بیچاره پارسا... بگیر حاج مصطفی این و بخور برات خوبه.
آقاجان لیوان را از دست مادر میگیرد و با تاسف سر تکان میدهد:
_این پسر پاک زده به طبل بیعاری،خدا میدونه مردم چه چیزا که پشتمون نگفتن.لابد فکر میکنن این پسر فامیل
ما... استغفرالله...
فشارسنج را از دور دست آقاجان باز میکنم و میگویم:
_فشارتون روی شونزده رفته آقاجون دیگه حرص نخورید.
به پشتی مبل تکیه میزند:
_مگه میشه حرص نخورد؟کل محله رو روی سرش گذاشت. آخه توی مجلس عزا و داد بیداد؟من گوش پارسا رو
میپیچم که این و دعوت کرد و آبروی خودش و ما رو با هم برد.
خودم را سرگرم دستگاه فشارسنج میکنم و در همان حال صدای نامدار را میشنوم:
_پارسا چیزی به اون پسر نگفته آقاجون.کارش و تایید نمیکنم اما فکر نمیکنید برادرای اون دختر پاشون و از
گلیمشون درازتر کرده بودن؟آبروی ما هیچ،پارسا هم هیچ،آبروی مرده رو ریختن رواست؟اونم خواهر خودشون.
مادر با تأسف سر تکان میدهد:
_یک کلاغ چهل کلاغ شده حاج مصطفی باید بودی میدیدی پشت این بنده خدا چه حرفای بیشرمانه ای پچ پچ میکردن.گناهه پشت مرده حرف زدن اونم یه دختر به پاکی سمانه.
از جای بلند میشوم و به بهانهی جمع کردن فشارسنج به اتاق میروم تا خبرها را به آذر بدهم
در اتالم را قفل میکنم،قصد زنگ زدن دارم اما به محض برداشتن موبایلم فکری در سرم میافتد. اینستاگرامم را باز
میکنم و نام او را جستوجو میکنم:امید جهانگیری
لیستی از این نام در مقابلم قرار میگیرد.با دیدن صد پیج مختلف پیدا کردنش را محال میدانم اما با کمی گشتن عکس
صورتش را بر روی پروفایل پیجی میبینم.
صفحهاش باز است و سیزده عکس دارد،آخرین عکسش را دو شب پیش آپلود کرده.آقاجان حق دارد.او به کل عوض
شده،یا شاید شخصیت واقعیاش این است و در گذشته تمام حرفهایش تظاهر بوده.
کپشنی برای عکسش ندارد به جایش سیصد کامنت و کلی لایک گرفته؛ با یک نگاه ساده میشود فهمید دخترها برایش
غش و ضعف میروند اما چرا؟
هیچ زمان از این مدل تیپها خوشم نمیآمد،از مردانی که تیشرت بلند میپوشیدند و کتهای مد روز و کلاه بر سر
میکنند.
یا همین مدل مویی که تازگی در بین جوانها رواج یافته و کنارههای سرشان را میتراشند،آن تیغی که گوشهی
ابرویشان میاندازند چه معنایی دارد؟یا آن گردنبد استیل... مرد که نباید زنجیر به گردن کند و تیشرت آستین کوتاه
بپوشد دست خالکوبی شدهاش را به نمایش بگذارد.
تیپ مرد مانند نامدار خوب است،پارسا یا حتی نوید.همیشه پیراهن بر تن دارند و هیچ گاه مویشان را تغییر نمیدهند و همیشه به بالا شانه میزنند. زنجیر به گردن ندارند و...
اصلا به من چه ربطی دارد که او چگونه لباس میپوشد و مو کوتاه میکند.
غلطی کردم و از پارسا به او گفتم،درسم را هم گرفتم.حال او را به خیر و ما را به سلامت! انشالله که هیچ وقت دیگر
هم او را نمیبینم.
بدون نگاه کردن بالای عکسهایش از پیجش بیرون میآیم و شماره ی آذر را میگیرم. کلی بوق میخورد و آخر روی
پیغامگیر میرود؛پوفی میکنم و سرم را روی بالش میگذارم.
امشب حتی حوصله ماسک گذاشتن هم ندارم،چشمانم را میبندم و به جای خوابیدن در گذشته غرق میشوم.
آن روز هم درست مانند امروز داد میزد اما آن موقع تا این حد خطرناک دیده نمیشد. صدایش در سرم میپیچد:
_من زیر دست خودت بزرگ شدم حاج مصطفی،مثل کف دستت منو میشناسی.یک قرون از دخل جابهجا نکردم.یه هزاری حق کسی و نا حق نکردم؛مگه نگفتی بین من و پارسا فرقی نیست؟پس چرا منو با بابام تو یه رده گذاشتی؟مگه من گفتم بابام نزول خور باشه؟مگه من تشویقش کردم؟از پارسا بپرس شاهده من حتی پامم تو اون خونه نذاشتم چون تو
گفتی خونه ای که با پول حروم ساخته باشه زندگی توش هم حرومه.یه لقمه از سر اون سفره نخوردم،شبا تو پارک
خوابیدم اما پولی که بابام با خون به جیگر کردن مردم به دست آورد و توی جیبم نذاشتم. مگه تو خداشناس نبودی
حاج مصطفی؟ یه صفحه از قرآن و بیار که نوشته باشه گناه پدر پای پسره.بیا و برای آخرین بار در حقم پدری کن و
نذار اون دختر و دستی دستی بدن به یکی دیگه...
پدرم، پدری نکرد.دختر را دستی دستی دادند به یک نفر دیگر.
شوهرش او را همراه خود برد و امید تا آخرین لحظه امید داشتن او را داشت.
800.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دائمالپلی بنده ، تو کل امروز 🙂 ,
#Amir_Khalvat
https://eitaa.com/joinchat/1350567197C93556676a7