͜𝗙 - 𝐒ƚα𝗋 .
#خاطرهسازی #پارت25 مادر در حالی که گلگاوزبان را میآورد با دل آشوبی حرفش را میزند: _چه آبرو ریزی
ادامه پارتگذاری ، امشب ✨🙃 .
#خاطرهسازی
#پارت26
* * * *
_برو ده سِت دیگه یک... دو...کمر صاف سینه جلو خوبه... چهار... پنج...
در پنجمین حرکت میایستد و وزنه را روی زمین میگذارد و با صورتی ملتهب و نفسی بریده به سختی یک کلمه را
از زیر لب بیرون میفرستد:
ن.. می... تو... نم.
در دنیا از هیچ کلمهای تا این حد بیزار نبودم.اخمی بر پیشانی مینشانم.
_آدم هدفمند برای ساختن خودش هیچ وقت این و نمیگه. نشین بدنت سرد میشه دوباره شروع کن... یالا.
سر تکان میدهد؛خوبی اش این است که میخواهد و مثل برخی تنها برای سرگرمی اینجا نیامده.
گاهی در حین تمرین اشکش در آمد و من با خود گفتم آخرین جلسه ایست که او را میبینم اما صبح روز بعد خوشحال
و سرحال صبح بخیر او را میشنوم.
دوباره شروع میکند،این بار بیاشتباه و با ارادهی بیشتر.
سری با رضایت تکان میدهم و به سمت نیلو که با اشاره نشان میدهد کارم دارد میروم. در همین حین نگاهی
اجمالی به کل باشگاه میاندازم؛این باشگاه نه چندان بزرگ با این دستگاه های تماما مشکی لوکس و موکت قرمز رنگ
را حتی از خانهی خودم هم بیشتر دوست دارم.
با بالا رفتن از دو پله خود را به نیلو میرسانم.
در حالی که پشت کامپیوتر نشسته و طبق معمول حساب و کتاب میکند با احساس حضورم در کنارش به حرف میآید:
_حواست کجاست؟پنج نفر از بچههای زومبا و دونفر از بچههای ایروبیک پول این ماهشون و پرداخت نکردن.مگه
شما هر روز کارت اینا رو چک نمیکنید؟
برای خود موز درشتی از یخچال برمیدارم و در حینی که پوستش را میکنم جواب میدهم:
_یه نفر و بیار بذار پای این کامپیوتر که چک کنه من مشغول تمرین بچهها باشم یا رفتوآمدرو چک کنم؟
سری با تأسغ تکان میدهد:
_نگا نگا،هیچی سرجاش نیست. اون طور که فریبا تعریف میکرد تو خونهی شمام اوضاع خوب نیست،چرا حس میکنم آتیشا از گور تو بلند میشه؟
گازی به موز میزنم و تقریبا نصفش را با همان گاز در دهان گشادم جا میدهم،با اینحال هنوز جایی برای بیرون پراندن کلمات از دهانم دارم:
_چرا این فکر و کردی؟
بدون اینکه سر از کامپیوتر بلند کند جواب میدهد:
_چون من تو رو میشناسم کوچکترین خبری تو خانوادتون بشه به همه میرسونی حتی خواجه حافظ شیرازی ولی
وقتی چیزی نمیگی یعنی خودت یه جایی گندی بالا آوردی. خوب بگو ببینم!
نصف دیگر موز را با دست در میآورم و پوست موز را داخل سطل آشغال میاندازم و روی صندلی چرم زرشکی رنگ کنارش مینشینم و بی هیچ تعارفی شروع میکنم.هنوز نیم ساعت تا شروع کلاس هیپهاپ زمان داشتم.
از آذر و ماشینش گرفته تا مسابقه دادنش و پسر حاج ابراهیم و تغییرات چشمگیرش برای او میگویم.
حرفهایم که تمام میشود مویش را پشت گوش میزند و میپرسد:
_امید همون پسر شریک بابات بود؟
سر تکان میدهم،باز میپرسد:
_همون که معلوم شد باباش نزول خوره؟
باز هم با تکان دادن سر حرفش را تأیید میکنم.
_حالا بچشم راه باباش و گرفته و شرط بندی میکنه.اون هیچی چرا از آذر چیزی به خانوادت نمیگی؟
شانه بالا میاندازم
چون که قول دادم چیزی نگم. از اون گذشته به کی بگم؟به آقاجون تا برای دومین بار به خاطر آذر سکته کنه؟به نوید
که درگیر زن و بچشه؟یا به نامدار بگم که بره دستی دستی دختره رو بکشه؟
سری متأسف تکان میدهد،ابروهای هاشور زده اش را پایین میدهد و روی لبهای نارنجی اش را با زبان تر میکند و
متفکر میپرسد:
_حالا این پسر چیکار به کار آذر داشت؟
شانه بالا میاندازم و در حین بلند شدن جواب میدهم:
_نمیدونم بعد از باشگاه یه سر به آذر میزنم.آدمای خطرناکی به نظر میان نیلو همهی اونایی که توی اون مسابقه
بودن .. دلم نمیخواد بلایی سر آذر بیاد.
از جای برمیخیزد،برای لحظهای مکث میکند و گوشی دو دختری که تازه آمده بودند را تحویل میگیرد و بعد از
گرفتن کارت عضویتشان کلید کمدی به آنها تحویل میدهد.دخترها سلامی به من میکنند که با خوشرویی جوابشان
را میدهم. از بچههای هیپهاپ بودند.
با دور شدن آنها نیلو مکثش را میشکند و میگوید:
_این و میدونی که آذر دوستت نیست نه؟
#پارت27
#خاطرهسازی
لب باز میکنم و قبل از حرف زدنم او میشنود و میفهمد قصد دفاع از آذر را دارم و خود ادامهی حرفش را میگیرد:
_تو ده یازده سالت بود اما من یادمه وقتی بابات دست تو و مادرت و گرفت و برد توی اون خونه آذر و نامدار چه
رفتاری کردن.بذار بهت یادآوری کنم همین آذر چند بار به مادرت تهمت زد و آتیش به زندگیتون انداخت.موقع رفتنش
از خونه هم دیدی که بهانهش شما بودین.خودت بارها توی شرایط مختلف دیدی که اون پشتت نیست و پاش بیوفته
کنارتم نیست پس زیاد به پیوند خواهرانه تون دل نبند.من میگم خانوادت و در جریان بذار یا پای خودت و از ماجرا
بکش بیرون.اگه اون پسره هم سر رات قرار گرفت به هیچ وجه نگو آذر دختر بزرگ باباته چون اون پسر یه کینه از بابات تو دلش داره و تا یه آتو دستش بدی آبروی خانوادتون و میبره.اون وقت هیچکس نمیتونه این آتیش و خاموش
کنه.
سر کج میکنم و با سکوتم حرفهای او را تأیید میکنم.
نباید فراموش کنم نیلو حتی یک بار هم بد نگفته و بر علیه من حرف نزده.اگر بخواهم منصف باشم او را به اندازهی مادرم دوست دارم!
موزیک را عوض میکند،صدای موزیک بلند و ریتم تند آن ضربان قلبم را بالا میبرد.
اشاره ای میکند و در حین جمع و جور کردن میزش حرفش را میزند:
_برو دیگه کلاس شروع شد.
بوسهای برای او میفرستم،برگزاری کلاسهایی همچون هیپهاپ،زومبا و ایروبیک در سالن بزرگی بود که با پنج پله
اختلافی در طبقهی اصلی ساخته شده بود.
در حین پایین رفتن از پلهها با دست زدن توجه همه را به خود جلب میکنم ..
* * *
پایم را که از باشگاه بیرون میگذارم،نسیم بهاره ای به صورتم میخورد و تمام خستگی ام را از تن میبرد
خنکای بهارهی اردیبهشت ماه مجابم میکند تصمیم بگیرم امروز را با پای پیاده خود را به ایستگاه اتوبوس برسانم.
از محل کارم تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس بیست دقیقه پیاده روی داشت و از آنجایی که سه کلاس پشت هم و
تمرینهای خصوصی حسابی خسته ام میکرد اکثر اوقات با تاکسی خطی مسیر مستقیم را طی میکردم تا به اتوبوس
برسم.
ایرپاد را در گوش فرو میبرم و آهنگی را پلی میکنم و آرام گام برمیدارم؛دلم هوای پریناز را میکند و
خاطراتی که با او در این کوچهها داشتیم و بستنیهایی که هر روز از آبمیوه فروشی آقا سید میخریدیم.
به یاد پریناز گامهایم بیاختیار تنم را به سمت آبمیوه فروشی میکشاند و امروز را بیخیال رژیم،خود را مهمان بستنی سنتی میکنم.شاگرد آقا سید که بستنی را مقابلم میگذارد تشکری از او میکنم و قاشقم را برمیدارم و اول از قسمت کاکائویی بستنی میخورم.طعمش بیشتر از لذت،تلخی جای خالی پریناز را به خونم تزریق میکند؛از بار قبلی که با او تماس گرفتهام یک ماه میگذرد و یک ماه است که سوگند خورده ام دیگر با او تماس نگیرم اما این لحظه دلم بد
هوای سنتشکنی و شنیدن صدایش را دارد.
دومین قاشق را که بر دهان میگذارم صدای کشیدن شدن صندلی مقابلم بر روی زمین سنگی گوشم را میآزارد.
سر بلند میکنم و با دیدن او که مقابلم نشسته چند لحظهای را شوک زده ساکت میمانم.
سوت ریزی میزند و صدایش را بالا میبرد:
_سید بستنی و دوتاش کن!
نگاه به صورت مات برده ام میاندازد و اینبار خطاب به من با پرویی تمام میگوید:
_مهمون تو!
سید خود افتخار میدهد و سرکی از پشت دخلش میکشد و با دیدن امید چشمانش برق میزند و با شعف و خوشرویی صدای لرزانش را که نشان از کهولت سن دارد در فضای آبمیوه فروشی پخش میکند:
_تویی جوون؟
نگاهم مات صورت اوست،نسبت به گذشته صورتش استخوانی تر شده.خبری از ته ریشش نیست و صورتش را شش
تیغ کرده.جوابش به سید حواسم را از صورتش پرت میکند و اینبار بر روی صدایش دقیق میشوم که هیچ تغییری
نسبت به گذشته نکرده.
همچنان صدای بلند و بمی دارد،گویا در حنجرهاش بلندگو کار گذاشتهاند تا صدایش بی هیچ ابهامی به گوش مخاطب برسد:
_خودمم سید.
چشمان سید میدرخشد،به شاگردش دستور آقا را ابلاغ میکند و به این سمت میآید و تنها صندلی باقی مانده را عقب
میکشد.
من را بگو میخواستم امروز را با خود خلوت کنم،چه خیال عبثی!
سید چشمانش را در صورت امید میاندازد و میپرسد:
_یه دفعه غیبت زد اونم بیخبر.منطقه ی بهتر پیدا کردی که دیگه گذرت به این محلهی فقیر نشین هم نمیافته؟
نگاه امید با معنا لحظهای گذرا از صورتم عبور میکند،با همان نگاه یک ثانیهای خیلی خوب میتوانم حرفهایی که
حواله ام کرد را بشنوم.
جواب سید را اینگونه میدهد:
_بهت گفتم من آدم بیهوا رفتن و بیهوا پیدا شدنم.راجع به این مدتم سیمجیمم نکن پیرمرد یه جایی تو همین شهر بودم
منتهی دل خوشی از این محله نداشتم هواش حالم و میگرفت.
#خاطرهسازی
#پارت28
سید بی آنکه از پیرمرد گفتن او ناراحت شود میخندد:
_آره آره گفته بودی.خوب حالا حالت چطوره؟
امید کامل روی صندلی لم میدهد و در حالی که دست در جیب شلوار جینش میکند و جعبهی سیگارش را بیرون
میآورد،جواب میدهد:
_احوالاتمون گفتن نداره سید،خودت میدونی روال زندگی ما رو...یه جملهی خوبی هست منتهی یادم نیست از یه
دیوار میگه که معمار خشت اول و کج میذاره و ...
با صدای آرامم حرف او را قطع میکنم:
_خشت اول گر نهد معمار کج ،تا ثریا میرود دیوار کج.
امید سر تکان میدهد:
_همین که خانوم مربی گفت...
شاگرد آقا سید بستنی سنتی را جلوی امید میگذارد و او در ازایش دود سیگار را در فضا پخش میکند.
سید نگاهش را در صورت من میاندازد اما مخاطب حرفش امید است:
_برای دوباره ساختن هیچ وقت دیر نیست جوون.
پک بعدی امید به سیگار اعتراض سید را بلند میکند:
_حواست به منِ پیرمرد هم باشه.
لبخند محوی کنج لبش مینشیند و بعد از تکاندن ته سیگارش با پک عمیقتری از خجالت ریه های سید بیچاره در میآید
و در حالی که لاش
قاشقش را پر از بستنی میکند جواب میدهد:
_توی پیرمرد بیدی نیستی که با این بادا بلرزی واسه ما قپی نیا سید ما دیگه میشناسیمت.
حوصله ام سر میرود نمیدانم در این جمع چه میکنم و چرا باید به حرف های آنها گوش دهم.
از کیفم پول بستنی خودم را بیرون میآورم و روی میز میگذارم و میخواهم بلند شوم که امید دستم را میخواند و
زودتر میگوید:
_بشین حرف دارم باهات.
توجه سید دوباره به صورتم جلب میشود و گویا در نظرش آشنا میآیم که میپرسد:
_ببینم همین دختر نومزدت بود؟
صورتم جمع میشود و به تنم لرزی میدهم. چه حرف وحشتناکی!
او سیگارش را با گستاخی روی زمین میاندازد و زیر پا لهش میکند.
_ازدواج نکردم سید بهم خورد.چراشو نپرس حوصله ی باز کردن دفتری که بسته شده و داره خاک میخوره رو ندارم.
سید سری تکان میدهد
_انشاالله که هر چه خیره قسمتت باشه،بستنی و هم مهمون من باشین نبینم برای حساب کتاب بیای دم صندوق. به جاش هر از گاهی سری به ما بزن،چهار کلوم حرف میزنیم.
جواب امید به او دو کلام است:
_دمت گرم