#خاطرهسازی
#پارت28
سید بی آنکه از پیرمرد گفتن او ناراحت شود میخندد:
_آره آره گفته بودی.خوب حالا حالت چطوره؟
امید کامل روی صندلی لم میدهد و در حالی که دست در جیب شلوار جینش میکند و جعبهی سیگارش را بیرون
میآورد،جواب میدهد:
_احوالاتمون گفتن نداره سید،خودت میدونی روال زندگی ما رو...یه جملهی خوبی هست منتهی یادم نیست از یه
دیوار میگه که معمار خشت اول و کج میذاره و ...
با صدای آرامم حرف او را قطع میکنم:
_خشت اول گر نهد معمار کج ،تا ثریا میرود دیوار کج.
امید سر تکان میدهد:
_همین که خانوم مربی گفت...
شاگرد آقا سید بستنی سنتی را جلوی امید میگذارد و او در ازایش دود سیگار را در فضا پخش میکند.
سید نگاهش را در صورت من میاندازد اما مخاطب حرفش امید است:
_برای دوباره ساختن هیچ وقت دیر نیست جوون.
پک بعدی امید به سیگار اعتراض سید را بلند میکند:
_حواست به منِ پیرمرد هم باشه.
لبخند محوی کنج لبش مینشیند و بعد از تکاندن ته سیگارش با پک عمیقتری از خجالت ریه های سید بیچاره در میآید
و در حالی که لاش
قاشقش را پر از بستنی میکند جواب میدهد:
_توی پیرمرد بیدی نیستی که با این بادا بلرزی واسه ما قپی نیا سید ما دیگه میشناسیمت.
حوصله ام سر میرود نمیدانم در این جمع چه میکنم و چرا باید به حرف های آنها گوش دهم.
از کیفم پول بستنی خودم را بیرون میآورم و روی میز میگذارم و میخواهم بلند شوم که امید دستم را میخواند و
زودتر میگوید:
_بشین حرف دارم باهات.
توجه سید دوباره به صورتم جلب میشود و گویا در نظرش آشنا میآیم که میپرسد:
_ببینم همین دختر نومزدت بود؟
صورتم جمع میشود و به تنم لرزی میدهم. چه حرف وحشتناکی!
او سیگارش را با گستاخی روی زمین میاندازد و زیر پا لهش میکند.
_ازدواج نکردم سید بهم خورد.چراشو نپرس حوصله ی باز کردن دفتری که بسته شده و داره خاک میخوره رو ندارم.
سید سری تکان میدهد
_انشاالله که هر چه خیره قسمتت باشه،بستنی و هم مهمون من باشین نبینم برای حساب کتاب بیای دم صندوق. به جاش هر از گاهی سری به ما بزن،چهار کلوم حرف میزنیم.
جواب امید به او دو کلام است:
_دمت گرم
#خاطرهسازی
#پارت29
- چی گفت؟نگفت این بچه زیر دست خودم بزرگ شده،نگفت از وقتی فهمیده باباش نزول خوره صبح و شب با موتورش سگ دو زده پی یه لقمه نون حلال.نگفت پاشم تو خونهی باباش نمیذاره،به جاش گفت این پسر نون حروم خورده حروم لقمهست...
نفسش تند شده و نوید خشم درونش را میدهد؛هر لحظه از کینهی او بیشتر میترسم.با این وجود جبههی آقاجانم را
خالی نمیگذارم:
_آقاجونم هر چی رو که میدونست گفت.
نه تنها ابروانش که تمام صورتش گرفته و در هم رفته میشود.
_هر چیو که میدونست؟مطمئنی؟میدونی چیه خانوم مربی حالم از حاجیهایی که یه خدای جدید ساختن و دارن میپرسنش و دلشون خوشه صراط مستقیم و در پیش گرفتن بهم میخوره.اصلا واس خاطر همیناست که به هر چی کافر سجده میکنم اما دور مسلمون جماعت نمیرم.
پایش را روی گاز گذاشته بود و داشت تمام بدبختیهایش را گردن آلاجانم میانداخت.با خشم و تمسخر نگاهی به
صورت و دست تماما خالکوبی اش که با وجود تیشرت خاکستری تنش تماما پیداست،می اندازم و این بار نوبت من است
که او را به رگبار حرفهایم بگیرم:
_اگه آدم صاف و سادهای بودی پری قسمتت میشد.توی جنست خورده شیشه داشتی... لیاقتتم دختری مثل خودته نه
یکی مثل پری!
حرفم تا عمق وجودش را میسوزاند.دستانش را روی میز میکوبد و برافروخته برمیخیزد. خود را به سمتم خم
میکند.این بار کلمات را از لای فک قفل شدهاش بیرون میپراند:
_اونی که پری و بهش دادن آدم صاف و سادهایه؟
لال میشوم؛هیچ جوابی ندارم که به او بدهم.خودش با خشم بیشتری ادامه میدهد:
_از ترس آبروی دخترشون که از پای سفره ی عقد بلند شده اولین تنوری و که داغ دیدن اون دختره ی بدبخت و
چسبوندن بهش.میدونی از چی میسوزم؟اینکه من بهشون گفتم...وقتی جواب بله به اون مرتیکه ی مفنگی دادن من با
عجزوناله هم به آقاجونت هم به بابای پری گفتم این یارو کفتاره تو جلد قناری.سنگ رو یخم کردن کتک خوردم اما تا
لحظهی آخر گفتم به من ندینش اما به این یارو هم ندینش گفتم دستی دستی بدبختش نکنین. گفتن تو شکم یه حروم
خور یه روده ی راستم نی اما اونا نمیفهمن. ما حروم لقمه ها دروغ نمیگیم،اشتباه فکر نکن امثال ما یه خدای دروغین
نمیسازن و عمرشون و با ریا کاری به ثمر نمیرسونن.هیش... وسط حرفم نپر! من جنسم خورده شیشه داره بر
منکرش لعنت.خدا خونه خرابم کنه اگه خلافش و ادعا کنم تو فقط جواب یه سؤالم و بده تا دل صاب مردهم کمتر
بسوزه.چرا آدمایی که نقاب دارن محبوب ترن؟من خیلی راجع بهش تحقیق کردم علیالحساب به یه جواب رسیدم...
نگاهش با قدرت بیشتری به صورتم کوبیده میشود و کلماتش را کوبندهتر ادامه میدهد:
_اونا فقط یاد گرفتن تظاهر کنن،با ریا کاری این دنیاشون کبکبه و دبدبهای دارن دیدنی اما ما بیتظاهر. نه این دنیامون داریم نه اون دنیا ولی سرمون بالاست...هه نقاب نزدیم.
دو نفری که میز روبهرویمان نشستند گویا برایشان فیلم سینمایی پخش کردهاند که اینگونه با هیجان به تماشا
نشستهاند.
با اینکه به خانوادهام توهین کرد اما باز هم او را دعوت به آرامش میکنم و بر خلاف او با لحن آرامی میگویم:
_بشین.
جعبهی سیگارش را از روی میز برمیدارد و با صورتی گرفته و چهره ای قرمز دو کلام میگوید:
_میرم نفس بکشم!
تا زمانی که از در آبمیوه فروشی بیرون بزند او را با چشمهایم دنبال میکنم.به گمانم هنوز بُکس کار میکند زیرا
استخوان ترکانده و نسبت به قبل درشتتر شده.
پول بستنیها را به شاگرد آقا سید میدهم و بیرون میزنم.او را میبینم که تکیه زده به ماشینش سیگار دود میکند؛با
قدمهایی آرام خود را به او نزدیک میکنم و صدایم را به گوشش میرسانم:
_تو هنوز پریناز و دوست داری!
گردنش چنان به سمتم میچرخد که میتوانم صدای شکستن مهرههایش را تجسم کنم.
با پک عمیمی سیگارش را به ته میرساند و آن را زیر پا له میکند.قدمی نزدیکم میآید و میپرسد:
_اسمت یادم نیست چی بودی؟... هر چی که بودی خوب گوش کن من اون دختر و همون روزی که بله رو به یکی
دیگه داد ته قلبم چال کردمش!چون من چشم و دلم دنبال یه دختر شوهر دار نمیدوئه!
_پس چرا انقدر از آقاجونم کینه به دل داری؟
کنترل صدایش را از دست میدهد:
_من از تمام آدمای متظاهر این شهر کینه به دل دارم.
_اما از آقاجونم بیشتر،اونم به خاطر پری!
نگاه خیره اش تنها پاسخیست که میگیرم با لحنی آرامتر از همیشه لب باز میکنم:_از آذر چیزی به آقاجونم نگو!
جان میکنم تا دو کلام دیگر را بر زبان جاری کنم:
_خواهش میکنم!
✨_ " ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍست هاﯼ ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ، ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ ، ﻃﻮﻻﻧﯽﺍﻧﺪ ، ﺍﻣﺎ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ : ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ و ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﺷﻮﻡ! ﭼﻘﺪﺭ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ! ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻡ ، ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻢ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﻫﻤﻪٔ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽها ﺭﺍ .
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺁنجا بهشت است . .
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو میتونی پاشی بدویی برسی؛
یا افسرده باشی بگیری از دکترا قرص!
نمیدونم از این 41 نفر ، ب جز خودم درحال حاضر چند نفرتون ذوق ِ امشب ُ دارید
اما ی صحبتی ،