#پارت2
#خاطرهسازی
او به ماشین و خانه اش میگفت چیزهای کوچک.پس منی که هیچ کدام اینها را ندارم باید بروم و سینه ی قبرستان
خودم را بخوابانم.
_خوب اون دویست شیش بهتر بود تا اینکه هیچی نداشته باشی!
ابروهای هاشور زده اش را بالا میاندازد،اشاره ای به ماشین لکسوس سفید رنگ میکند و مفتخر میگوید:
_پس اون چیه؟
شوک سنگینش میخکوبم میکند به ماشینی که بدون شک خداتومن قیمتش بود.درب آسانسور باز میشود و من به این
فکر میکنم نکند نوید راست بگوید؟
آستین مانتوام کشیده میشود و لحظهای بعد خودم را داخل اتاقک فلزی میبینم.
گویا هیچ اتفالی نیوفتاده میپرسد:
_از قبرستون میای؟
پاسخ منفیام را با تکان دادن سر به او اعلام میکنم و با صدای آرامی پچ میزنم:
_از خونه!
_آها پس حتما اوضاع خیلی داغونه که بابا اجازه داده بیای و یه شب ور دل دختر ناخلفش بمونی وگرنه عزیز
دردونه ی بابا کجا و خونهی آذر از راه به در شده کجا؟موقع اومدن نگفت کر شو و چشمات و ببند مبادا روت تاثیر
بذارم و تو رو هم جو بگیره یه شبه جیم بزنی؟هنوز بهش ثابت نشده تو پاستوریزه ای و خلاف شاخت اینه که گاهی
دزدکی بیای اینجا و ریلکس کنی!
چشمانم را برایش براق میکنم و با لحن تندی به او میتوپم:
_صد دفعه گفتم این حرفا رو نزن آذر!
_منم صد دفعه گفتم به من نگو آذر.
آسانسور در طبقهی چهارم میایستد،اول او بیرون میرود و پشت سرش من در حالی که به او غر میزنم :
_آذری دیگه.صد دفعه هم اسم عوض کنی واسه من آذری ببخشید که چیز دیگه ای نمیتونم صدات کنم!
در واحدش را باز میکند و اینبار بر حسب مهماننوازی میایستد تا من اول داخل بروم.
وارد میشوم و در حالی که بند کفشهای آلاستارم را باز میکنم نگاهم را دور تا دور خانهاش میچرخانم و با تأسف میگویم:
_چطور شبا تو این محشر کبری خوابت میبره؟نوید راست میگه تو قرار بود پسر بشی و دختر شدی!
شالش را به طرفی پرت میکند و بیخیال جواب میدهد:
_نوید زر زیادی میزنه تو هم یه کم از وسواست کم کن و حالا که میخوای امشب ور دل من بمونی غر نزن...
راستی میدونم دلت گرفت در رفتی اومدی اینجا من حالت و اوکی کنم ولی قربون آبجیم امشب نیستم مجبوری تنها
بمونی.
باز هم تیر بدبینیام به سمتش نشانه میرود؛خدا لعنتت نکند نوید آنقدر گمان بد به او بستی که تخم شک در دل من هم
کاشته شد.
ناخواه میپرسم:
_کجا؟ ...
پارتگذاری ِ من وقت و ساعت ندارهبچهها
یهو دیدی ی روز دو پارت گذاشتم ، ی روز شیش پارت
درواقع روال منظمی نداره اما روزی دو پارت رو سعی میکنم داشته باشیم حتماً
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم جای ِ خودم ، هم جای ِ تو خستهم🚶♂ !
#Mahyar
#پارت3
#خاطرهسازی
روی مبل راحتی اش لم میدهد و جواب سربالا را حواله ام میکند:
_من اگه اهل سیمجیم بودم الان تو خونهی بابام نشسته بودم و داشتم ماهواره میدیدم. صد دفعه گفتم میای قدمت رو
چشم اما از من سؤال نپرس که کلاهمون تو هم میره.بیا بشین اینجا یه کم از امروز بگو! پارسا ناراحت بود؟
دنیای سؤالها و نگرانیهایم را زیر پا گذاشته و در حالی که سعی دارم جایی برای نشستن پیدا کنم به سؤال او جواب
میدهم:
_ناراحت واسه یه لحظهشه!یه جوری گریه میکرد دل همه خون شده بود!
انگار گریه کردن پارسا زیادی برای او تعجب برانگیز است،با حیرت میپرسد:
_پارسا و گریه؟حالا خوبه زنشو یه ساله که میشناسه.خدا بده شانس!
خود را به سمت او خم میکنم،چه فرقی با خاله زنکها دارم؟هیچی!سوژه ی داغم را در زبان میچرخانم و همانطور
داغداغ تحویلش میدهم:
_در ظاهر سه سال ولی امروز گندش در اومد...پارسا و سمانهی خدا بیامرز قبل از اینها با هم جیکو پوکشون یکی
بوده سمانه حامله شده که داداشاش راضی شدن عقد پارساش کنن. که از شانس بدش بچهشم سقط شد.
تند میان حرفم میپرد:
_استپ،استپ...داری راجع پارسای خودمون حرف میزنی؟بابا اون که تو چشم نامحرم زل نمیزنه که مبادا شیطون
از راه به درش کنه این وصله ها رو به این بچه یتیم نچسبون خدا رو خوش نمیاد.
ناباوریاش برایم آشناست،من هم مانند او اول باور نمیکردم.بحث برایم هیجان انگیزتر میشود و با لعاب بیشتری
ادامه را تعریف میکنم:
_به چشم تو شیطون هم نگاه نمیکنه مبادا مجبور بشه جلوت سجده کنه...نامدار و نوید میگن محرمش بوده اما وقتی
برادرای سمانه الم شنگه راه انداختن و قضیه رو لو دادن تو باید میبودی و پچ پچ های بقیه رو میشنیدی. واقعا که
برادرای سمانه نادونن الکی خواهر مردهشون و انداختن سر زبونا ولی دلم برای پارسا سوخت تو این عالم ها نبود
لحظهای که سمانه رو گذاشتن تو قبر خودش و انداخت توش نمیذاشت خاک روش بریزن.
با انگشت شقیقهام را فشار میدهد و میگوید:
_خواهر منگل من اگه همون موقع که بابا گفت بیا زن پارسا شو قبول میکردی الان یه مرد رمانتیک و وفادار در
اختیارت بود.ولی ایول به پارسا پسر شیطونی بوده و رو نمیکرده!
سری کج میکنم و جواب میدهم:
_من که میگم قضیه اینطورا هم نباشه.پارسا اهل این حرفا نیست.باشه و آقاجونم بو ببره زندگیش رو هواست.
حرفم را با تکان دادن سر تایید میکند و با مکث میپرسد:
_از آقاجون چه خبر؟
نگاه به تکتک اجزای صورتش میکنم،او را میشناسم.دلش پر میزند برای آغوش آقاجان و حرف زدن با نامدار و
نوید.دلش پر میزند برای یک شب دیگر سر گذاشتن روی پای آقاجان و قصه شنیدن از زبان او... اما او تمام پلهای
پشت سرش را خراب کرد و حالا رویی برای برگشتن ندارد! علاوه بر آن،دلکندن از استقلالش هم کار آسانی نبود!
برای دلتنگ کردنش میگویم:
_آقاجون باز امروز فشارش بالا رفت تو مراسم هم شرکت نکرد.
اضطراب وجودش را پر میکند،میپرسد:
_حالا حالش چطوره؟
#پارت4
#خاطرهسازی
با تبسمی بر لب پاسخش را میدهم:
_اون قدر خوب هست که اجازه داد شب و بیام اینجا،تو هم که نیستی منم بر میگردم خونه.
تند مخالفت میکند:
_نه،برگردی که همه بپرسن چرا برگشتی تو هم دهن لق و راستگو میخوای بگی آذر شب و خونه نبود!
یک تای ابرویم را به نشان پیروزی بالا میدهم:
_تو که الان یه دختر مستقلی،مگه برات مهمه که آقاجون و بقیه چه فکری بکنن!
سؤال سختی از او پرسیدم برای همین برای جواب دادن کمی طفره میرود و جوابم را با کمی تأمل میدهد:
_خوب... خوب من میگم یه ولت نگن آذر طبل رسواییش از بوم افتاده و نصفه شب میره پی قرار عاشقانه.
حالا که توپ در زمین من افتاده پس با کمال میل بهترین بهره را میبرم و دروازه ی حریف را نشانه میگیرم.
_اگه میخوای شب و توی این محشر کبری بمونم باید بهم بگی کجا میری آبجی جونم!
تند جبهه میگیرد:
_که تو هم صاف برداری و بذاری کف دست آقاجون؟
_تا حالا دیدی من یک کلام از حرفای تو رو بذارم کف دست آقاجون؟
بیجواب نمیماند و تیز و بران جوابم را کف دستم میگذارد:
_من از کجا بدونم؟کف دست آقاجونم نذاری کف دست مامانت میذاری اونم میره با چرب زبونی حرف و الی نون
میکنه و با نمک و فلفل به خرد آلاجونم میده!
حرفش بدجوری دلم را به درد میآورد؛با دلخوری آشکاری میگویم:
_مامان من فتنه گر نیست دیگه این و نگو!
انگار پی میبرد زیاده روی کرده،دل خوشی از مادرم ندارد که نداشته باشد.دلیل نمیشود رابطهی خواهرانه مان را با
گفتن این حرفها بر هم بزند.
بر صدد دلجویی بر میآید:
_باشه بابا ترش نکن بهت میگم کجا میرم اما تو روخدا جنبه شو داشته باش!
مظلومانه سر تکان میدهم؛معلوم است از سر ناچاری میخواهد برایم توضیح دهد. بعد از کمی سبک و سنگین کردن
حرفش باالخره آن را بر زبان جاری میکند:
_میخوام برم مسابقه !
هیجان زده دستانم را بر هم میکوبم:
_چه مسابقهای؟میشه منم بیام آبجی؟آبجی لطفا! من عاشق تماشا کردن مسابقههام.
_پشیمونم نکن که بهت گفتم جانان. من نمیرم مسابقه تماشا کنم میرم مسابقه بدم...
هیجانم فروکش میکند؛جفت ابروهایم بالا میپرد:
_میخوای بری مسابقه بدی؟چه مسابقهای؟
_رالی !
هدایت شده از خاطرات ِخاکستری ؛
988.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الانکتنهامزنگمیزنمتوهمبردار✨
- نوان
هدایت شده از ᴍᴏᴏᴅ ᴍɴ | مود من
586.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گیری کردیم 😐😭
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌🦇🍒↳@Mod_Mn
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
« بغل بگیر منو خدا خودت
انگار بند دلم از هم ، جدا شده . . ((:
#Mahyar 🍃 ,
#پارت5
#خاطرهسازی
خفه خون میگیرم،رالی آن هم آخر شب...
نگاهم را که میبیند نفسش را فوت کرده و میگوید:
_اینطوری نگاه نکن جانان تو که از دست فرمون من با خبری خوب چرا وقتی یه کار و انقدر بلدم ازش استفاده
نبرم؟
سکوتم سنگین ترین جواب برای اوست،باید شکرگذار باشم که حداقل برایم گفت کجا میخواهد برود اما در واقع باید
خون گریه کنم برای آقاجانم! چرا او یک بار هم شده ملاحظه ی آقاجان را نمیکرد؟
لب باز میکنم و تازه میفهمم لحنم چقدر با او سرسنگین شده:
_کار خوبی میکنی.یه دختر مستقلی که رانندگی خوبی هم داره.اما برام سؤاله آذر،این همه مسابقات مجاز
رانندگی،چرا نصف شبی اونم غیر مجاز؟
_ساده ای خواهر من! مسابقهای که با ماشین های فکستنی دور خودت بچرخی و تهش یه مدال بهت بدن چه هیجانی
داره؟ولی فکرش و بکن اینجا کلی خر مایه و پولدار هست که گاهی رو ماشینشون شرط میبندن فقط به خاطر
هیجانش هیچ میدونی چه کیفی داره پوز همهشون و به خاک بمالی؟دِ نه د نمیدونی چون خودت و خفه کردی تو زندگی تکراری و یکنواختت دلت خوشه مربی باشگاهی خواهر من اون خاله ای که من دیدم و میشناسم واسه اینکه حقوق به کسی نده تو رو کرده مربی،توی یه وجب جا چهار تا حرکت مسخره....
کاسه ی صبرم لبریز میشود و میان حرف او میپرم:
_بس کن!
ساکت میشود،کیفم را برمیدارم.هیچ ولت به هیچ احدی اجازه نخواهم داد شخصیتم را زیر سؤال ببرد حتی اگر آن
یک نفر خواهر خودم باشد!
بلند میشوم و با چشمهایی براق نگاهش میکنم و با تندی به او میپرم:
_اشتباه کردم اومدم خونهت ببخشید دیگه نمیام تا مزاحم قرارات بشم و از سر عصبانیت بخوای باهام این طوری
حرف بزنی.تو مستقل شدی درست،اما من دلم میخواد تو بند آقاجونم بمونم و هر کاری اون میخواد و انجام بدم تا
اینکه بخوام دلخوشی های بیخود برای خودم پیدا کنم و با کارم دل بابام و بشکنم و باعث بشم پیرمرد هر شب با اشک
و آه با عکسام نگاه کنه.بله آذر خانم رفتی مستقل شدی با بچه عیونا مسابقه میدی فراموش کردی خانوادت کیان و چه
کارها واست کردن. من رفتم جنابعالی هم برو به مسابقهت برس!
میخواهم بروم که تند سد راهم میشود:
_ترش نکن ته تغاری آقاجون ، کسی بگه بالای چشمت ابروعه میخوای لبات و آویزون کنی و بری؟بشین سر جات!
_آخه تو...
نمیگذارد دلخوری ام را به زبان بیآورم:
_باشه فهمیدم با احترام باهات حرف میزنم جانان سلطان.ببخشید فراموش کردم شما رو سرت تاج داری و جزحلواحلوا کردن نمیشه کاری باهات کرد.بشین این وقت شب برگردی خونه آه خانوادت دامن گیرم میشه که عزیزدردونهشونو برگشت زدم و خدایی نکرده میبازم.
نگاه به چشمان خاکستری براقش که با وجود مژههای کاشتهشده زیباییاش را حسابی به رخ ببینده میکشید،می اندازم و
لب باز میکنم:
_به یه شرط...
تکان کوچکی به سرش میدهد و منتظر نگاهم میکند؛با اینکه میدانم حرفم اوقاتش را تلخ میکند اما باز هم میگویم .
_ منم باهات میام !