eitaa logo
🧡ᎦᎥᏒᏋ Ꮇፈ / ܦ̇ߊ‌یܝ‌ ߊ‌ܩܢܚܨ🔥
247 دنبال‌کننده
805 عکس
1.2هزار ویدیو
104 فایل
🧡سلام رفیق!🧡 به دنیای ماینکرفتی فایر امسی خوش اومدی!🔥✨ قراره هرروز کلی ماجراجویی ماینکرفت داشته باشیم 👻داستان های مرموز ماینکرفتی! ⭐آموزش های خفن! 🧡کلی فان فکت جالب! 😂لحظه های خنده دار! 👑ادیت و اسپیدران ماینکرفتی! پس مارو دنبال کن❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فونت انگلسی رایگان داریم😍 فونت رایگان چنل نقاشی🫶🏻🐣 ادمین پاسخ گو🙌🏻 @FHM1394 چنل ما🥰 🧩¸,¤°º¤ø,¸¸  https://eitaa.com/Eagles124 °º¤ø,¸,ø🎨 برای انتخاب فونت عدد فونت رو همراه با کلمه مورد نظر بگید(کلمه حتما انگلسی باشه❤️) راستی نظرتون رو هم تو ناشناس سنجاق بگید🫶🏻
تبلیغات رایگان برای ۳ نفر❤️🥰 نفر اول ۱۰ امشب بنرش گزاشته میشه🫶🏻 نفر دوم ۱۱ امشب☺️ نفر سوم ۱ ظهر امروز🐣 《البته جذب شب معمولا بیشتره پس سریع تر بیاا🫵🥹 ادمین پاسخ گو🙌🏻 @FHM1394
داستان تقریبا داره کامل میشه
🧡ᎦᎥᏒᏋ Ꮇፈ / ܦ̇ߊ‌یܝ‌ ߊ‌ܩܢܚܨ🔥
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچه ها داستانمون اماده شد 😎🔥
الان از پارت یک براتون میزارم 9 پارت شده
فایر امسی 🔥 — جنگجوی جسور، قوی و اهل مبارزه لقمه 🍞 — بامزه ولی حرفهای، شاید همونیه که نقشهها و ایدههای هوشمندانه میده این ترکیب خیلی خوبه — یه جنگجو که قدرت داره و یه دوست بامزه که مغز کاره! 😄 --- فصل اول: شروع یه دنیا صبح بود. آفتاب تازه از پشت کوههای بلوکیهردم طلوع کرده بود که فایر امسی شمشیرش رو از غلاف درآورد و به آسمون نگاه کرد. «امروز روز بزرگیه، لقمه!» لقمه که داشت یه تیکه نون رو با دقت میجوید، سری تکون داد: «آره، ولی اول باید صبحونه بخوریم. یه جنگجوی گرسنه، جنگجوی ضعیفیه!» فایر امسی خندید. «باشه، ولی بعدش... میخوایم یه قلعه بسازیم که هیچکس ندیده باشه!» لقمه با دهن پر گفت: «نقشهش رو کشیدم. ولی یه مشکل داریم...» «چی؟» «برای ساختش به سنگ ندر نیاز داریم. و اون یعنی...» هر دو ساکت شدن. رفتن به ندر یعنی خطر. ولی فایر امسی لبخند زد: «پس بریم!» ادامه دارد....✨
--- فصل دوم: ردپاها سه روز از شروع ساخت قلعه گذشته بود. دیوارها کمکم بالا میومدن و فایر امسی هر روز با شمشیرش دور و بر رو گشت میزد. ولی اون شب، همهچیز عوض شد. فایر امسی از خواب پرید. سکوت عجیبی بود — حتی صدای جیرجیرکها هم قطع شده بود. شمشیرش رو برداشت و از قلعه بیرون رفت. همون موقع بود که اونو دید. توی مه، بین درختها، یه جفت چشم درخشان بهش خیره شده بود. نه چشم زامبی، نه اسکلت... یه چیز دیگه. بزرگتر بود. و ساکت ایستاده بود، انگار منتظر بود. فایر امسی نفسش رو حبس کرد. موجود هیچ حرکتی نکرد. فقط نگاهش کرد. صبح روز بعد، لقمه کنار در ورودی قلعه ایستاده بود و به زمین نگاه میکرد. «فایر... بیا اینجا ببین.» روی زمین، یه ردپا بود. بزرگ، با پنج انگشت، و یه چیز عجیب: وسطش یه علامت سوخته بود، انگار از آتش ندر. لقمه آروم گفت: «این ردپا... مال هیچ موجودی که من میشناسم نیست.» فایر امسی به جنگل نگاه کرد. همون جایی که دیشب چشمها رو دیده بود. «پس باید بفهمیم مال کیه.» --