سلام دنیای غمگینِ من.
امروز فوآد را در آینه دیدم ،
چشم هایش مانند ابر بهار میگریست.
از یه جایی به بعد ... نفهمید.
چرا احساس میکند و احساس نمیکند،
از جایی به بعد یادش نمی آمد
چرا جسمش زخمی میشود مثل روحش ...
از جایی به بعد حس نمیکرد که
چیزی را حس نمیکند و از جایی به بعد
همه چیز برایش گنگ و مبهم شد.
دنبال چه بود ؟
چه چیزی میخواست؟
دنبال درک شدن بود
یا دنبال توجه ؟
دنبال زندکی کردن بود
یا خراب کردن زندگی دیگران ؟
وقتی راه میرود چرا باید به او نگاه کند
وقتی سرگردان است چرا اتفاقات جدید می افتد؟
سوال هایی که باید جواب میداد
ولی خودش هم نمیدانست
که چرا حال و حوصله فهمیدن
و یا تمایلی به دانستنشان ندارد
یا حتی اینکه چرا گاهی کلمات را تکرار میکند.
از جایی به بعد مرز میان رفت و آمد را
حس نمیکرد ...
#دنیایغمگینمن
- هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت ..
عمری که حرامِ تو شد ای عشق ؛ حلالت .
هرگز کسی اینگونه فجیح به کشتنِ خود برنخاست؛
که من به زندگی نشستهام.!