هدایت شده از گمگشتهی آزادجوی.
دانشجوی عكاسی بود ، دلار بیست هزار تومان بود ؛ عاشقِ دخترِ همسايه شد ، دلار سی هزار تومان شد . .
خواست به او بگويد ، پرايد صد ميليون تومان شد ، نگفت و گَشت به دنبالِ كار ؛ دلار چهل هزار تومان شد . .
پايان خدمت نداشت ، دلار شصت هزار را رد كرد ؛ دوسال با خودش جنگيد و برگشت ، دلار شد صدوپنجاه هزار تومان . .
به بدبختی خودش خنديد ، پرايد شد ششصد ميليون ؛ هنوز دخترِ همسايه را دوست داشت ، سكه هم شد صدوهشتاد ميليون . .
رفت در آتليهیِ عكاسیِ سرِ خيابان مشغول كار شد ، ديگر به قيمتها توجه نميكرد . .
حسابی ناميد بود كه گولِ اخبارِ بورس را خورد و دوباره اميدوار شد ، حقوقش را ريخت در بورس ، سبزها قرمز شد ، پولش تمام شد . .
شروع كرد به روتوشِ عكسِ يک عروس و داماد كه اشكش سرازير شد . .
اشک شوق بود ، به سلامتی دخترِ همسايه هم عروس شده بود...!!
باران همیشه می بارد ، ولی مردم ستاره را بیشتر دوست دارند ، نامردیست آن همه اشك را به یک چشمک فروختن .
دلتنگی، درد بیصداست؛
مثل نفسکشیدن با شانههایی سنگین از یادها
و مثل ذوق شکسته در دلت ...
شاید ما آدمها، مثل ستارههای دنبالهدار باشیم؛
میآییم، درخششی کوتاه داریم و بعد دوباره
در تاریکی شب گم میشویم، اما جایمان همیشه خالی میماند ..
گفت: از دور که به خودت نگاه میکنی چه میبینی؟
گفتم: کسی که از بیچارگی صبور شد،
و از دوام آوردن، قوی!