چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا...
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا...
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر...
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا...
- رنج دانستن دمار از جان انسان میکشد
خوش به حال بی خیالان ، جاهلان ، خوش باوران!
کاش تورو همانند ماهی در دستانم سفت نمیگرفتم که روزی از دستانم لیز بخوری و بروی
کاش به جای اینکه هر روز فکر از دست دادنت و نبودت مرا دیوانه میکرد فکر آینده و خوشی هایی که خواهیم داشت دیوانه ام میکرد
پس از تو زندگی کردن را یاد نگرفتم،گذر از زندگی را آموختم...
درود بر شما عزیزانم؛
این پیام فور بزنید چنلتون،
تا من یک نقاشی از هنرمند های مشهور
و یک کتاب از داستایفسکی
بهتون تقدیم کنم.
کافیه