گاهی انسان از یک غم بزرگ نمیشکند
از هزار اندوه کوچک میشکند که هر روز اهسته روی قلبش مینشیند
در غمش هر شب به گردون پیکِ آهم میرسد
صبر کن ای دل! شبی آخر به ما هم میرسد
تو ديگر نيستی
مگر به صورتِ شعری در دهان
و لمسِ سرانگشتهای تمام شدهات
در دستهایمان...
اولین بار که دیدمش
از نگاهش نور چکه میکرد
و ماه توی قهوهی چشم هایش شناور بود.
و من یقین یافتم که «او» گونهی انسانیِ ماه است ..
بالاخره
یک روز صبح
به جای این ساعت زنگدار لعنتی
تو با بوسهات بیدارم می کنی ..
ناز را می کشیم، آه را می کشیم
انتظار را می کشیم، درد را می کشیم
پس چرا بعد این همه سال نتوانسته ایم دست بکشیم از هر آنچه آزارمان میدهد؟
بی دهان تو
کجاست طعم شراب؟
و بیتو هیچ عطرِ زیبایی نیست
تو پیشینهی تمام عطرهایی ..
تو رو با تموم زخم هات،
با تموم اندوهی که با خود حمل میکنی،
با تموم غم های دل انگیزی که در چشم هات پنهان کردهای
دوست دارم ..