eitaa logo
رستوران ساقه
1.7هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
584 ویدیو
0 فایل
قدم در مسیری گذاشته ایم که پایانی ندارد این فقط یک غذا نیست تعهدی است به کسانی که دوستشان داری آیدی ثبت سفارش :👇🏻 @Marzi_zarean
مشاهده در ایتا
دانلود
رضایت و عکس مشتری عزیز ممنونم که وقت گذاشتین و واسمون عکس ارسال کردین🌷✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای شام فقط ، جوجه ماستی و زعفرونی موجوده.... 👆
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنجشنبه است يادی کنیم از درگذشتگان 🌸شاخه گلی به زیبایی یک 🌿فاتحه و صلوات تقدیمشون کنیم مخصوصا اگر مادری در دنیا نباشد🕯😔
نمیگم سخت نیست ؛ ولی تو سرسخت‌تر باش http://eitaa.com/fod110
پیام رضایت مشتری عزیزم
عکسهای قشنگتون هم بفرستین🙃
بعد از ظهر مرغ تازه خریدم و رفتم سبزی فروشی ، یه مقدار هویج و کرفس و پیاز و سیر تازه هم خرید کردم و رفتم تا سفارش فردا رو اماده کنم. وقتی رسیدم منزل ، لباسهامو عوض کردم و یه وضو گرفتم و گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. شروع کردم مرغها رو بشورم و زیر لب ذکر بگم. همینطور هم از ته دلم می گفتم: خدایا خودت به این غذا عطر و طعم بده ، گفتم: خداجون یه کاری بکن خیلی خوشمزه بشه و برام پر از خیر و برکت باشه. غذا رو نذر حضرت زهرا کردم و ازشون خواستم این غذا شروع یک امیدواری و مسیر تازه برای من و زندگیم باشه. یه مسیری که هم دنیا داشته باشه هم آخرت. یه راهی که دعای خیر و الهی خیر ببینی داشته باشه. بعضی ها شبها وقتی می خوابن حساب میکنن ببینن چه قدر سود مادی کردن. بعضیها هم حساب میکنن ببینن چند نفر دستهاشونو بالا بردن و از ته دل براشون عافیت و عاقبت بخیری طلب کردن. خلاصه برنج و مرغ رو پختیم و فردا ظهر تحویل شرکت حمل و نقل دادم. وقتی اومدم خونه ناهار بچه ها رو آماده کردم و سریع آماده شدم برای نوبتهای مشاوره. عصرها تا ساعت ۹ شب کار میکردم. گوشی رو بی صدا کردم و نشستم پای صحبتهای مددجوی عزیزم. وقتی ایشون رفتن ، تا اومدن مددجوی بعدی گوشی رو چک کردم ، دیدم از شرکت پیام گذاشتن. وااااای چه قدر اون لحظه برام دلنشین و دلچسب بود. خیلی از غذا خوششون اومده بود ، یه عالمه تشکر کرده بودن و برای فرداشون سفارش قیمه گذاشته بودن. خیلی خوشحال شدم و جان تازه گرفتم. با اینکه روز شلوغی داشتم بلافاصله بعد از تایم مشاوره شروع کردم مواد قیمه رو آماده کنم و کارهای عقب افتادم رو انجام بدم. مجید هم بهم گفته بود : من با کاری که می کنی مخالف نیستم ولی کمکی هم بهت نمیکنم. تازه از اول باهام اتمام حجت کرد که نباید لطمه ای به زندگی شخصی مون بخوره و نباید خستگی و فشار کار باعث بشه برای من و بچه ها وقت کمتری بگذاری و...... البته که من مجید رو خوب درک می کردم و به عنوان یک مرد رفتارش رو عاقلانه و منطقی می دیدم. ولی روزهای سخت و پر استرسی رو پشت سر میگذاشتم. خدا را شکر، شرکتی که واسش غذا می پختم خیلی تبلیغ آشپزی بنده رو بین همکارانشون کرده بودن و همین باعث شد که هر روز مشتریهای جدیدی سفارش غذا بدن. یه روز اول صبح موبایلم زنگ خورد........