تلخ ترین جملهی تاریخ ادبیات عرب
شاید عبارتی از کتاب: انی راحله، از یوسف السباعی باشد.
جایی که دختری عاشق را، بهزور به عقد مرد دیگری در میآورند، وقتی حلقه را به دستش میاندازند میگوید:
هرگز گمان نمیکردم که آدمیزاد، "یمکن ان یخنق من اصبعه"؛ ممکن است از انگشتش هم به دار آویخته شود...
فودوشین
کودک درونم با تموم خستگیاش به شیطنتش ادامه میده
اما من خیلی ناراحتم...
از شدتش دارم تحلیل میرم.
فقط صبح اوناییکه مجبورن امروز تو دانشگاه یا مدرسه دوساعت سر یه کلاس کسل کننده بشینن و خواب خفه شون کنه بخیر.
میدونی چیه؟!
ارزش بعضی چیزا با به زبون آوردنش از بین میره...
این آخرِ بدبخت بودنه که به کسی بگی، گاهی حالم رو بپرس...
همیشه دیدن یه پیام ناگهانی،
شنیدن یه سلام بی هوا
از آدمی که انتظارش رو می کشی
می تونه حال و روزت رو عوض کنه...
گاهی آدم، خودش رو گم و گور می کنه، فقط به این امید که یه نفرِ بخصوص سراغش رو بگیره...
بر خلاف تصور، خوشحال کردن آدمِ تنها، خیلی سخت نیست...
فقط کافیه وانمود کنی به یادش هستی...
فۅدۅشین
اگه حال اینروزام تو یک جمله خلاصه کنم:
افتضاح،خسته،خاکستری،پژمرده،
ولی امیدوار….!
فۅدۅشین
آدم.
یه اسم سه حرفی ولی پرماجرا.
یه موجود پر انرژی ولی خسته.
یه موجود شاد ولی غمگین.
یه موجود شکننده ولی قوی.
یه موجود خجالتی ولی پر حرف.
یه موجود مهربون ولی بی رحم.
یه موجود پر از پارادوکس های تلخ ولی زیبا….!
فۅدۅشین