از نداشتنش مینوشتم
از اینک اینهمه دوری از او
بی خبری ازاو چقدرمنو ازار میده...
از دلتنگیام از بیخیالیاش احساس نداشتنش نبودنش ندیدنش .
از گریه های شبانه از بی خابیام بهش میگفتم.
میگفتم ازوقتی دل از مابردی خواب بچشممون نیامده میگفتم ازوقتی شدی قرارِ دلِ بی قرارم اشک مهمان شبنشینی هایم شده .
میگفتم دستوبالم بخاطر دختربودنم بسته است وگرنه ک ما همه جانو تنمون فریادمیزنه دوستت دارم رو.
میگفتم ازوقتی اومدی شدی دلیل،اخه کلافه کردم خدارو انقد ک تمنای رسیدن ب تورو کردم .
-ناشناس