تو واسم با همه فرق داشتی و داری تو اولین نفری هستی که باهاش از ته ته دلم خندیدم، اولین نفری هستی که تموم دیوونه بازیا و بد اخلاقیامو تحمل کردی، اولین نفری هستی که حسایی رو باهاش تجربه کردم که با بقیه فرق داشت، اولین نفری هستی که همیشه پای همه ی خوب و بدم موندی، اولین نفری هستی که از بودن کنارش خسته نمیشدم تو اولین نفری هستی که بهترینا رو براش می خواستم حتی بهتر از خودم، تو اولین من بودی همیشه و تا آخرش اولینم میمونی.
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر با تو از اینگونه گناهان نکنم...
بوسه دادی و چو برخواست لبت از لب من
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
من از بیخبری خسته به دنبال کمی با خبری میگردم
شاید که اگر بخوابم هوشیار شود این تن جا مانده در ماضیهای بعید
من همیشه عمیقتر از آنچه فکرش را کنند، به آدمها، حرکات و رفتارشان توجه میکردم.
بیشتر از آنچه باید، قلبم درد میگرفت و در ذهنم در حال خط زدن آنها بودم.
هر چقدر هم ظاهرم آرام و سرد و بیتفاوت به نظر میآمد، در درونم در حالِ محاسبهی رفتار آدمها بودم.
من همیشه همین بودم!
آدمهای خوبِ زندگیام، روز به روز در قلبم جای امنتری پیدا میکنند و برعکس، به دور آدمهای منفی
خط قرمزی میکشم و با خودم میگویم:
«آدم عاقل، هیچوقت از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود!»
فۅدۅشین
اون وقت مردم چی میگن !
این مردم مردم دقیقاً کین ؟
غیر از اینه که این مردم خود من و شماییم ؟
خوب چرا باید انقدر شرایط رو از نظر روانی برای همدیگه ناامن کنیم
که من از تو بترسم و تو از من ...
و دائم از ترس قضاوت های نابجای هم
تحت فشار و استرس باشیم
این مسیر درسته واقعاً ؟!