رنجِ او آنقدر طولانی شد
که اطرافیانش به آن عادت کردند
و از یاد بردند
که او سخت در عذاب است...
آلبرکامو
کتابِ | مرگ خوش
|شرقیِغمگین|
I have a lot of pain, mom!
I'm not okay, mom!
Please help me...
کاش میتونستم برم تو دیوار زندگی کنم.
بضی وقتا حس میکنم واقعا نامرئیم ، یا شایدم مُردم و خبر ندارم ، وگرنه مگه میشه انقدر نبیننت ، انقدر نسبت بهت بی توجه باشن ، باهات حرف نزنن ، و یجوری رفتار کنن انگار هیچوقت وجود نداشتی؟ ، آدمایی که قرار بود همیشه پشتت باشن ، آدمایی به اسم خانواده.
مثل گنجشکی شدم که از چنگ گربه فرار میکنه، قلبش نزدیکه از جاش در بیاد و جایی رو پیدا نمیکنه که پناه بگیره.