گیر کردم تو شبی که گفتی باید جدا شیم
چشمامو میبندم، وا میکنم پیشم شاید تو باشی...
میدانم اگر برود چه میشود؛ میدانم که آسمانم ماتم میگیرد، خورشیدم خودش را در دریا غرق میکند، ستارههایم یکی یکی به سمت زمین فرود میآیند و خودکشی میکنند. روزم ماه را به دار میکشد، وحشت شبم قاصدکها را میترساند، دیگر هیچ شبنمی بر گلی نمینشیند، دیگر عشق به هیچ دیاری نمیآید اما من نمیخواهم این گونه شود، میخواهم باشد و باشد. میخواهم بماند و بماند و بماند.
میدونی...بعضی وقتام مثل الان هم خوابم میاد، هم میتونم بخوابم، هم میخوام بخوابم، هم باید بخوابم...ولی نمیخوابم...خودمم منظور خودمو نمیفهمم!
بعضی وقتا انقدر پر از احساسات و عشق میشم که فقط باید یکی رو پیدا کنم و این احساسات و عشقم رو بهش منتقل کنم
ولی چون پیدا نمیکنم، تو نطفه خفه میشه، جمع میشه وسط گلوم و خفه ام میکنه!
الان دقیقا وضعیتم همینه.
|شرقیِغمگین|
بعضی وقتا انقدر پر از احساسات و عشق میشم که فقط باید یکی رو پیدا کنم و این احساسات و عشقم رو بهش منت
توی اینجور مواقع چون لبریز میشم جای قلبم رو حس نمیکنم و اون قسمت خالی میشه
باید یکی رو محکم بغل کنم بدون هیچ چیز اضافه ای.
اونوقته که میتونم بگم قلبم ساکت میشه و دوباره حسش میکنم...
|شرقیِغمگین|
توی اینجور مواقع چون لبریز میشم جای قلبم رو حس نمیکنم و اون قسمت خالی میشه باید یکی رو محکم بغل کنم
بعدش همینطوری پیش میره، پیش میره تا دوباره مایع عشقی که توی قلبم به جوش اومده بود کم کم سرد و جامد میشه و میتونم جای قلبم رو حس کنم...
|شرقیِغمگین|
بعدش همینطوری پیش میره، پیش میره تا دوباره مایع عشقی که توی قلبم به جوش اومده بود کم کم سرد و جامد م
اما دوباره طول میکشه تا بتونم احساس و عشقم رو داشته باشم
دیگه سنگدل میشم، بی حوصله میشم، بداخلاق میشم.
هر چی هم سن بره بالاتر، بدتر میشه...