داشتم فکر میکردم اگه بهش نزدیک بودم عمرا اینجوری از دور تماشا میکردم.
بعد نگاه کردم ب دلم، دلم خیلی در خفا رنجیده خاطر و دوره.
نهایتا شونه هام رو انداختم بالا و با خودم گفتم من خیلی وقته دیگه مهم نبودم، حتی وقتی فکر میکردم هستم..
احساس پوچی میکنم، انگار از خواب بیدار
شدم، هوا تاریکه، همه رفتن بیرون و منو با
خودشون نبردن، انگار مامانم اجازه نداده برم
اردو، انگار همه نمره خوب گرفتن و من
افتادم، انگار همه رفتن جلو من موندم،
انگار همه آره هستن و من نه..
دلم میخواد با یکی که سلیقه موسیقیش مثل منه شب بندازیم تو جاده هیچی نگیم فقط آهنگ گوش کنیم...
اونجا که علیرضا قربانی میگه آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟ میشه واسه تمام از دست رفته های دنیا سال ها گریه کرد ...!
هدایت شده از 「قلب خستہ | 𝑸𝑳𝑩 𝑲𝑯𝑨𝑺𝑻𝑬」
دلم یه اکیپ عین اکیپ سال قبلمون میخواد، که میشستیم کف زمین چرت و پرت میگفتیم، میخندیدم
هدایت شده از 「قلب خستہ | 𝑸𝑳𝑩 𝑲𝑯𝑨𝑺𝑻𝑬」
تویی که باعث میشی بهم حس اضافی بودن دست بده، ازت متنفرم .
وقتی از کُشتن حرف میزنم ، لزوماً از مرگِ مطلق فیزیکی نمیگویم. بیانصافیْ قتل است، بیمسئولیتیْ قتل است، عبور با پاهای برهنه از روی تنهای خستهای که به تو پناه میآورند قتل است و فریادِ «من اینچنینم»ها با خنجرهایی از کلمات که به سینهی آدمیان فرود میآید، قتل است. من از جنایت میترسم.
وقتی نیستی آسمون ماتم گرفته، تیره شده، ماه کمرنگه، خورشید گرم تر و مزخرف تر از همیشه میتابه، ستاره ها یکی یکی خاموش میشن، دریا به زیبایی همیشه نیست، روز با بی حوصلگی میگذره شب با دلتنگی، شبنم رو گل نمیشینه، درختا شکوفه نمیدن، پرنده هارو صبح ها نمیبینم، صبحونه بهم نمیچسبه، وقتی نیستی همیشه یه چیزی کمه. بیا بمون و نرو.
مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام، چقدر در ذهنم حرف زدهام، خروار خروار حرف با لحن و حالت های متفاوت، مغایر، متضاد گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.