يقولُ قطارٌ:جرّبَت حملَ البضائع والمسافرين
"الحنين أثقل"
قطاری میگوید: حملِ مسافران و کالا را آزمودم،
«دلتنگی سنگین تر است»
نمیخواستم در آغوش بگیرمت میخواستم آنقدر در من بمانی که پیر شویم؛ در تنم راه بیفتی. چگونه از درونم گریختی؟ چگونه مرا از تنت تکاندی؟
به عنوان یه نوجوونایرانی:
حالم خوب نیست، عصبانیم، استرس دارم، تو دلم غوغاس، افسردم، خوابم تنظیم نیست، کنکور روانمو ساییده، تفریح درست حسابی ندارم، امید ندارم، درآمد ندارم، امنیت ندارم، آزادی ندارم و دارم بهترین سال های زندگیم با فکر و خیال میگذرونم.
|شرقیِغمگین|
نمیخواستم در آغوش بگیرمت میخواستم آنقدر در من بمانی که پیر شویم؛ در تنم راه بیفتی. چگونه از درونم
نمیدونم چرا یاد اون شعره افتادم که میگه "من چمدانت را گرفته بودم
موج ها را گرفته بودم
هفت و ده دقیقه ی غروب را گرفته بودم
تو اما از درون راه افتادی"
|شرقیِغمگین|
نمیدونم چرا یاد اون شعره افتادم که میگه "من چمدانت را گرفته بودم موج ها را گرفته بودم هفت و ده دقیقه
یا اون که میگه " انجا که میرفتی کاش گیر میکرد،
کلید در قفل، پیراهنت به در، دلت پیش من"
نمیخوام مثل همه شعار بدم بگم:
اونی که میخواد بره رو بذارید بره!
نه اتفاقا!
اگه میخوایش با جون و دل نذار بره...
کاری کن نه تنها از رفتن پشیمون بشه،
بلکه پشیمون باشه از اینکه یه روزی خیالِ به رفتن داشت...!
اما اگه بعدِ تلاشِ تو، بازم موندنی نبود،
خودت پیش قدم شو برا رفتن...
یه رفتنِ واقعی و بیبرگشت...
یه رفتن سرد اما محکم...
هدایت شده از 𝑖𝑠𝑜𝑙𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎ེ
آقایِ امامرضا..
اگه شماهم مارو نخواستی
بگو بریم یه گوشه بمیریم دیگه:)