جدیدا یک نوع از خستگی و بی حسی وجودم رو گرفته که وقتی میخوام حرف بزنم این شکلیام که خب که چی؟ آیا واقعا حرف زدنت تاثیری داره؟ و بعد اینطوری میشه که دیگه هیچ حرفی نمیزنم.
آدم از یجا به بعد میگه بیخیال و واقعا هم
بیخیال همچی میشه، بیخیال میشه و میره
یه گوشه میشینه و از دور به همه آدما
نگاه میکنه.
دیدی میگن فلانی با خودشم قهره؟
عباس کیارستمی یه جمله داره براش که میگه:
«بلاخره من ماندم و من، من از من رنجیده
است و هیچ کس نیست پا در میانی کند..»
وقتایی که ناراحتم یه جعبه نون خامه ای کاملا حالم رو خوب میکنه. اصلا هم مهم نیست چه ساعتی از روز باشه. نون خامه ای نرمه، نون خامه ای مهربونه، نون خامه ای بهترین دوست انسانه. مثل نون خامه ای باشید
گفتمش : دل بردى از ما جان من مقصد كجاست؟
گفت : عاشق را نشاید پرس و جو با ما بیا
چه غربتی داشته شهریار وقتی گفته:
آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست…
نمی داند دلِ تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تُنگی که نامِ دیگرش دریاست
تو از کی عاشقی؟ این پرسشِ آیینه بود از من
خودش از گریهام فهمید مدتهاست، مدتهاست
عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی.
بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند..!
『مجـھول』
@majhoooolll