امروز خم شدم و در گوشِ بچهای
که مُرده به دنیا آمد ، آرام گفتم :
«چیزی را از دست ندادهای»
«و گریه میکنم از فکر اینکه چقدر در زندگی کردن خوبم و چقدر دلم میخواهد بمیرم.»
خیلی دلم برات تنگ میشه. بیشتر از اونی که بشه به زبون آورد. مهم نیست چقدر میبینمت یا باهات حرف میزنم؛ بازم کافی نیست. من همیشه و هر لحظه و هرجا باشم نیازت دارم :)))
میگن یه مدّت که بگذره، همه فراموش ميكنن. پس اين ذهن وامونده ى من چه مدل حافظه اى داره كه فراموش نميكنه؟ كاش ميشد آدم چيزى يادش نمونه و يه سرى خاطرات رو با انتخاب خودش پاک کنه.