أيها الحزن!
ألم تؤلمك ركبتاك من الجثو فوق صدورنا؟!
آه ای غم!
آیا زانوانت که بر سینههای ما نشسته، به درد نیامده؟!
غالباً در هر تصادف میرود چیزی زِ دست
لحظه برخورد چشمت با نگاهم، دل بِرفت... :)
-حسینفروتن
صنما چگونه گویم
که تو نور جان مایی...
یکی نیست به مولانا بگه آخه ازین بهتر مگه میشه به یه نفر گفت که تو همه دنیامی؟ :)
گذشته ای که حالمان را گرفته است
اینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم
وحالی که حالمان را بهم میزد
چه زندگی خوبی؛
ذوقش اینطوری بود که آسمونو نگاه میکرد چشاشو میبست و دستاشو زیر چونهاش به هم گرهمیکرد. من برای اون سر انگشت هایی که بعد اون ذوق رو صورت من کشیده میشد هم دلمتنگ شده..