گذشته ای که حالمان را گرفته است
اینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم
وحالی که حالمان را بهم میزد
چه زندگی خوبی؛
ذوقش اینطوری بود که آسمونو نگاه میکرد چشاشو میبست و دستاشو زیر چونهاش به هم گرهمیکرد. من برای اون سر انگشت هایی که بعد اون ذوق رو صورت من کشیده میشد هم دلمتنگ شده..
نزدیک یہ ساعتی برام حرف زد بعد پرسید : نظر تو چیه؟
گفتم: چشات واقعا خوشگله :)
تو منو ياد يه آهنگي ميندازي كه تاحالا گوشش ندادم،
ياد تيشرتي كه خيلي دوسش دارم ولي تاحالا تنم نكردم،
ياد اون رنگ مويي كه خيلي باهاش حال ميكردم ولي هيچوقت رو موهام نبود،
تو منو ياد همه چيزاي خوبي ميندازي كه خيلي وقته تو زندگيم گمشون كردم.
گفتم برای یه مدت کوتاهی احساساتم رو خاموش میکنم تا آسیب نبینم و زخمای قبلی خوب بشن...
ولی من دیگه نتونستم روشنشون کنم!
تو از کدام راه میرسی
جوانی مرا تو دل پذیر کرده ای
مرا در این امید،پیر کرده ای
چه دیر کرده ای...
اسیب دیدن بخشی از زندگیه؛
تو نمیتونی قایم شی و ازش فرار کنی اگه اسیب نبینی هیچوقت نمیتونی بزرگ شی