در کوچه های خاطره
تنها دو چشم ، تنها ی عطر
تنها تویی برای من
صدای خنده ات را میشنوم
دوستت دارم های پر از
ذوق دو چشمانت را میشنوم
یک بغض میبینم
در نبودنت من هنوز
آسوده از جان میروم
بی تو ، آه که بی تو منم
من نیستم ، عشق نیست
تو تمامم بودی خاطره
از من گذشتی خاطره
زمان مرده ولی
باز هم مرورت میکنم ..
اونجایی که هوشنگ ابتهاج میگه :
آدم ها تا حد مرگ از خود خسته ات میکنند
ترکت نمیکنند اما مجبورت میکنند ، ترکشان کنی آنگاه تو میشوی بنده ی سر تا پا خطاکار !
هدایت شده از - کتابخانه ارواح🌬
بسیاری از افراد و چیزهای دور و برم به قطارِ شهربازی میمانند؛ گرچه همراه شدن و در کنارشان بودن برای مدت کوتاهی سرگرمکننده و لذتبخش است، اما هیچگاه مرا به جایی نمیرسانند و در دراز مدت حاصلی جز سرگیجه و تهوع ندارند...
📖 #فراتر_از_بودن
ــــ مقدمۀ مترجم