"لأنك شديد الصبر، ظنوا أنك لا تشعر..."
چون صبرت زیاد بود، گمان کردند چیزی حس نمیکنی...
نجیب_محفوظ
هدایت شده از ‹ خـزر ›
وَ میدانی عجیبتر از همه چیست؟
کم کم از وابستگیام لذت بردم .
چه بساط مزخرفی. هیچکس نمیخواد دیگری رو درک کنه همه فقط میخوان بهت ثابت کنن به اندازهی کافی حالیت نیست و داری اشتباه میکنی.
باید خودم رو مرتب کنم. ذهنم رو جارو بکشم. ریههام رو بندازم توی وایتکس. قلبم رو بشورم و پهن کنم جلوی آفتاب. هدف رو گردگیری کنم. خاطرات رو بریزم توی کیسهی زباله و بذارم دم در و برگردم و از تو؛ از نو، از نو، از نو شروع کنم.