چه بساط مزخرفی. هیچکس نمیخواد دیگری رو درک کنه همه فقط میخوان بهت ثابت کنن به اندازهی کافی حالیت نیست و داری اشتباه میکنی.
باید خودم رو مرتب کنم. ذهنم رو جارو بکشم. ریههام رو بندازم توی وایتکس. قلبم رو بشورم و پهن کنم جلوی آفتاب. هدف رو گردگیری کنم. خاطرات رو بریزم توی کیسهی زباله و بذارم دم در و برگردم و از تو؛ از نو، از نو، از نو شروع کنم.
هدایت شده از |شرقیِغمگین|
+ اگر بخوام برم چی؟!
- جلوتو میگیرم، نمیذارم بری...
+ بگیر:)
هدایت شده از ‹اغمــٔـا›
من مقدار کمی خون تو رگام دارم؛
بقیهاش رو مقدار زیادی استرس، کلافگی، خستگی و ترس از آینده تشکیل داده . . .