در کلبه ای چوبی و ساده که با دستان خود ساخته بود دور از شهر در یک جنگل متروکه از اطرافیان و همه کسانی که هر گاه او را میدیدند جز حرف های احمقانه چیزی از آنها در نمیرفت
روزی از روز های بارانیِ پاییز خاطرات به ذهنش یورش کرد سیگارش را با فندکی روشن کرد و زمزمه کرد:
که پس از رنج هایمان سبز خواهیم شد
گویا هرگز پاییزی نبوده
یه جایی ارنست همینگوی میگه:
تو چنان شجاع و ساکتی که فراموش کردم رنج میکشی،چقدر جریان منه...
روزی میرسد؛
که یک پارچه ی سفید
پایان میدهد؛ به من...
به شیطنتهایم...
به بازیگوشی هایم....
به خنده های بلندم....
روزی که همه `با دیدن عکس هایم...
بغض میکنند و میگویند :
دیوونه؛ دلمون واست تنگ شده..
.مرا آرام بخوانید
تمام نوشته هایم از خستگی درد میکند .
حرفهایی ست که نه گفتن دارد
نه نگفتن!
اگر بگویی همه را از دست می دهی
نگویی،خودت از دست می روی!
این بزرگترین دلیل پیر شدن است...