یه جایی ارنست همینگوی میگه:
تو چنان شجاع و ساکتی که فراموش کردم رنج میکشی،چقدر جریان منه...
روزی میرسد؛
که یک پارچه ی سفید
پایان میدهد؛ به من...
به شیطنتهایم...
به بازیگوشی هایم....
به خنده های بلندم....
روزی که همه `با دیدن عکس هایم...
بغض میکنند و میگویند :
دیوونه؛ دلمون واست تنگ شده..
.مرا آرام بخوانید
تمام نوشته هایم از خستگی درد میکند .
حرفهایی ست که نه گفتن دارد
نه نگفتن!
اگر بگویی همه را از دست می دهی
نگویی،خودت از دست می روی!
این بزرگترین دلیل پیر شدن است...