باب اسفنجی سندی و گری رو هم داشت ولی وقتی پاتریک باهاش قهر میکرد یه جور خاصی تنها میشد انگار هیشکیو نداشت:))
"من سيفهُم ضجيج داخلك وأنت في أتم هدوئك؟"
چه کسی آشوبِ درونت را میفهمد؛
وقتیکه در آرامترین حالتت قرار داری؟
؛ و به زیبایی دو چشمانت قسم میخورم که،
هیچگاه قلبم جز تورا طلب نکرد ارامشِ جان...
گفتم عشق هیچ گاه واقعیت ندارد ، اما تو با آمدنت همه چیز از احساسات ذهنم را پریشان کردی.
و من به یکباره یاد گرفتم دیگر کسی رو دوست نداشته باشم, باری روی شانه هایش نباشم, که نداند با من چه کند و کجای دلش بگذارد که نه من بشکنم, و هم او ثابت بماند, و من به یکباره یاد گرفتم همه ی اعتمادم را در کوله پشتیام پنهان کنم تا دست هیچ احَد الناسی بهش نرسد, تا بشود اسباب بازی کودکی های نداشته اش و من به یکباره اینچنین قد کشیدم و بزرگ شدم.