و من به یکباره یاد گرفتم دیگر کسی رو دوست نداشته باشم, باری روی شانه هایش نباشم, که نداند با من چه کند و کجای دلش بگذارد که نه من بشکنم, و هم او ثابت بماند, و من به یکباره یاد گرفتم همه ی اعتمادم را در کوله پشتیام پنهان کنم تا دست هیچ احَد الناسی بهش نرسد, تا بشود اسباب بازی کودکی های نداشته اش و من به یکباره اینچنین قد کشیدم و بزرگ شدم.
ما با دردهامان رشد میکنیم و با آسیبهامان بزرگ میشویم و با هر ضربه، به تحولی سازنده
و شگرف میرسیم. اگر دشمنانمان میدانستند با زخم زدن، چه لطف بزرگی در حق ما میکنند
برای نابود کردن ما، زخم نمیزدند, نوازشمان میکردند.
-نرگس صرافیان
دوست داشتنت یک انقلاب است..مانند انقلابِ مشروطه ایران انقلاب کبیرِ فرانسه و یا انقلاب اعظمِ چین فرقی نمی کندمی خواهم انقلابی بر پا شود!!و شورشیانِ ذهنم را علیهِ این همه نبودنت به خیابان های چشمانت بکشانم می خواهم با تویک جهانِ عاشقانه بسازم این یک قیام کاملاً عاشقانه است.
تو خونه منی:)
پس بدون من هرچقدرم ازت دور بشم، بازم به خودت برمیگردم؛ چون درست وقتی که فکر میکردم به این دنیا و آدماش تعلقی ندارم، تو بودی که به حریم قلبم نزدیک شدی و تکه شکسته های قلبمو بوسیدی، وقتی فکر میکردم آخرین نفر هر آدمم بهم عشق دادی و گفتی دنیای تو منم؛ شک ندارم روح من و تو بهم گره خورده پس بزار زمونه هرچقدر میخواد کشش بده، قلب من تا همیشه برای آدم امنش میمونه.