اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت .
باور کنید، شما بمیرید، نهایت بعد یک سال برای همه عادی میشه؛ پس بفهم هیچکس قرار نیس معجزه کنه یا در خونتو بزنه بهت کمک کنه. فقط خودتی و خدا و این جهنم دره ی بزرگ .
-میگفت انگاری بعضی وقتا خودم نیستم؛ انگار نسخهی دستکاری شده ی افرادی هستم که مدام خودم رو باهاشون مقایسه میکردم و ای کاش هیچکس دچار همچین اختلالی نشه .
هر چقدرم از صبح سعی کنم خوب به نظر بیام بازم شب که میشه غم دستشو میندازه دور گردنم و بغلم میکنه..