هدایت شده از 🎶
شد شد ؛ نشد میرم خودمو به دفتر گمشده های حرم امام رضا معرفی میکنم .
صادقانه بگم من تورو میخام، برای شبام برای روزهام، برای وقتایی که غصه دارم یا زمانایی که از ته دلم میخندم، برای تفریحام، وقتای سختی، وقتایی که حوصله ندارم، یا وقتایی که از هیجان زیاد دلم میخواد فقط با یک نفر حرف بزنم و اون یک نفر قطعا تویی، و همینطور دوست دارم که تو سختیات باشم، تو شادیات باهات بخندم و تو غمات باهات گریه کنم. من تورو واسه زندگی میخوام.
همه چیز ناگهانی بود...
ناگهان به شکل مسخرهای از همهچیز جدا شدم. با آدمها که هستم، چه خوب باشند و چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته میشوند، تسلیم میشوم. موَدبم. سر تکان میدهم. تظاهر میکنم میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم. این یکی از ضعفهایم است که بیشترین مشکل را برایم درست کرده.
معمولا وقتی سعی میکنم با دیگران مهربان باشم روحم چنان پاره پاره میشود که به شکل ماکارونی روحانی در میآید.
مهم نیست. کرکرهی مغزم پایین میآید. گوش میکنم. جواب میدهم. و آنها احمقتر از آناند که بفهمند من آنجا نیستم. و کاش ناگهان دیگر نباشم
راستش تو نه مثل ماه خوشگلی، نه از شیر کاکائو خوشمزه تری، نه تنت پر از شکوفه های یاسِ خوش عطره، نه خنده هات شیرین تر از عسله، تو یه چیزی هستی که من هیچوقت توان توصیف کردن یا تشبیه کردن قشنگیاتو ندارم. تو از همه اینا قشنگ تری.
حق با فروغ بود:
چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟
همین است که هست.