همه چیز ناگهانی بود...
ناگهان به شکل مسخرهای از همهچیز جدا شدم. با آدمها که هستم، چه خوب باشند و چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته میشوند، تسلیم میشوم. موَدبم. سر تکان میدهم. تظاهر میکنم میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم. این یکی از ضعفهایم است که بیشترین مشکل را برایم درست کرده.
معمولا وقتی سعی میکنم با دیگران مهربان باشم روحم چنان پاره پاره میشود که به شکل ماکارونی روحانی در میآید.
مهم نیست. کرکرهی مغزم پایین میآید. گوش میکنم. جواب میدهم. و آنها احمقتر از آناند که بفهمند من آنجا نیستم. و کاش ناگهان دیگر نباشم
راستش تو نه مثل ماه خوشگلی، نه از شیر کاکائو خوشمزه تری، نه تنت پر از شکوفه های یاسِ خوش عطره، نه خنده هات شیرین تر از عسله، تو یه چیزی هستی که من هیچوقت توان توصیف کردن یا تشبیه کردن قشنگیاتو ندارم. تو از همه اینا قشنگ تری.
حق با فروغ بود:
چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟
همین است که هست.
چقدر گذشتیم ، بخشیدیم ، نادیده گرفتیم ، چقدر گفتیم حالا یه اشتباهی کرد سخت نگیر ، چقدر گاهی کوچیک شدیم حتی.
چقدر گاهی مهربون بودیم ؛ همه این کارو کردیم تا نگهشون داریم که بعدا شرمنده دلمون نشیم ، ولی همه جوره شرمنده عقلمون شدیم.
وقتی با دستام اشکام رو پاک میکردم ، چشمام رو فشردم و دیدم خیلی خستس .. از اینکه همیشه حس های خفه شده تو درونم رو فریاد زده ، از اینکه هیچوقت صداش درنیومده و من هربار از عمق وجود داشت جیگرم میسوخت اون تقاص پس داد !
دیگه کم کم تبدیل شده به آدمی که همیشه همراهمه ، از چشمام پایین میان من و تو دستام میگیرمشون و لمسشون میکنم .
عادی شدن منو میترسونه، عادی شدن ذوقی
که برای کار داری، عادی شدن قشنگیهای
کوچک اطراف، عادی شدن روابط، عادی شدن
حسها، عادی شدن زندگی..
توصیه میکنم سفر با آدمایی که سلیقه هاتون یکی نیست رو رد کنید و هیچ وقت بهش تن ندید!