حق با فروغ بود:
چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟
همین است که هست.
چقدر گذشتیم ، بخشیدیم ، نادیده گرفتیم ، چقدر گفتیم حالا یه اشتباهی کرد سخت نگیر ، چقدر گاهی کوچیک شدیم حتی.
چقدر گاهی مهربون بودیم ؛ همه این کارو کردیم تا نگهشون داریم که بعدا شرمنده دلمون نشیم ، ولی همه جوره شرمنده عقلمون شدیم.
وقتی با دستام اشکام رو پاک میکردم ، چشمام رو فشردم و دیدم خیلی خستس .. از اینکه همیشه حس های خفه شده تو درونم رو فریاد زده ، از اینکه هیچوقت صداش درنیومده و من هربار از عمق وجود داشت جیگرم میسوخت اون تقاص پس داد !
دیگه کم کم تبدیل شده به آدمی که همیشه همراهمه ، از چشمام پایین میان من و تو دستام میگیرمشون و لمسشون میکنم .
عادی شدن منو میترسونه، عادی شدن ذوقی
که برای کار داری، عادی شدن قشنگیهای
کوچک اطراف، عادی شدن روابط، عادی شدن
حسها، عادی شدن زندگی..
توصیه میکنم سفر با آدمایی که سلیقه هاتون یکی نیست رو رد کنید و هیچ وقت بهش تن ندید!
خنده های ما هیچ وقت همیشگی نیستن
و همین طور گریه ها
به لحظه ها دل نبند شک نکن زمین گرده و میچرخه نوبت توهم میشه
وقتی کارناممو بابام میبینه عکس العمل مناینه که :
سعی بسیار نمودیم، بجایی نرسید :)