وقتی با دستام اشکام رو پاک میکردم ، چشمام رو فشردم و دیدم خیلی خستس .. از اینکه همیشه حس های خفه شده تو درونم رو فریاد زده ، از اینکه هیچوقت صداش درنیومده و من هربار از عمق وجود داشت جیگرم میسوخت اون تقاص پس داد !
دیگه کم کم تبدیل شده به آدمی که همیشه همراهمه ، از چشمام پایین میان من و تو دستام میگیرمشون و لمسشون میکنم .
عادی شدن منو میترسونه، عادی شدن ذوقی
که برای کار داری، عادی شدن قشنگیهای
کوچک اطراف، عادی شدن روابط، عادی شدن
حسها، عادی شدن زندگی..
توصیه میکنم سفر با آدمایی که سلیقه هاتون یکی نیست رو رد کنید و هیچ وقت بهش تن ندید!
خنده های ما هیچ وقت همیشگی نیستن
و همین طور گریه ها
به لحظه ها دل نبند شک نکن زمین گرده و میچرخه نوبت توهم میشه
وقتی کارناممو بابام میبینه عکس العمل مناینه که :
سعی بسیار نمودیم، بجایی نرسید :)
خلاصه داستان زندگي منو، همين يه جمله
توصيف ميكنه: «هميشه از بيرون آرامش
داشتم ولی از درون در حال فكر كردن به همه
چيز بودم..»
بعضی رابطه ها اینجوریه که میدونی باهاش به جایی نمیرسی اما انقد حالت کنارش خوبه که ترجیح میدی به تهش فکر نکنی و ادامه بدی.