مهران مدیری: عاشق شدین؟!
رضا ناجی: بله!
مهران مدیری: کِی؟!
رضا ناجی: حدودا ۲۸ سالم بود!
مهران مدیری: چیکار کردین؟!
رضا ناجی: گرفتمش : )
از پنجره بوی سوختگی میآمد ؛ انگار همین حوالی کسی تمامِ گذشته اش را آتش زده ،
جنگلی را سوزانده تا درختی را فراموش کند : )
پرسید دلت برا کدوم ورژن از خودت تنگ شده؟
راستش دلم برای اون ورژن با انگیزهی هدفمندم تنگ شده
خیلی گریه کردم! برای همه چیز گریه کردم.
برای تمام چیزهایی که در خودم دوست نداشتم
برای حماقتهای ناخودآگاهی که مرتکب شده
بودم و تمام چیزهایی که وقتی عقل رس شده
بودم فکر میکردم هرگز گم نمی شوند.
از میدان اتوآل تا میدان کلیشی اشک ریختم.
در تمام پاریس اشک ریختم، و برای تمام زندگیام گریه کردم."
- آناگاوالدا
کی قراره بفهمیم
کور کردن ذوقِ یه آدم
با فرو کردن یه چاقو تو قلبش
فرق زیادی نداره؟ :)