از پنجره بوی سوختگی میآمد ؛ انگار همین حوالی کسی تمامِ گذشته اش را آتش زده ،
جنگلی را سوزانده تا درختی را فراموش کند : )
پرسید دلت برا کدوم ورژن از خودت تنگ شده؟
راستش دلم برای اون ورژن با انگیزهی هدفمندم تنگ شده
خیلی گریه کردم! برای همه چیز گریه کردم.
برای تمام چیزهایی که در خودم دوست نداشتم
برای حماقتهای ناخودآگاهی که مرتکب شده
بودم و تمام چیزهایی که وقتی عقل رس شده
بودم فکر میکردم هرگز گم نمی شوند.
از میدان اتوآل تا میدان کلیشی اشک ریختم.
در تمام پاریس اشک ریختم، و برای تمام زندگیام گریه کردم."
- آناگاوالدا
کی قراره بفهمیم
کور کردن ذوقِ یه آدم
با فرو کردن یه چاقو تو قلبش
فرق زیادی نداره؟ :)
بیخیالی رو تمرین کنید!
یکسری از آدمها حتی ارزش اینو ندارن که بخواید یه قسمت از فکرتون رو بهشون مشغول کنید...
گاهي یه نفر جوري برات مهم ميشه كه حتي وقتي توي سرت هزارتا فكر و درگيري مختلف دارن شلوغ پلوغ ميكنن، فكر به اون یه نفر اون وسط مسطا مث يه ستاره پررنگ بهت چشمك ميزنه.
من عاشق سؤالهای کوچیکم، سؤالهای بیاهمیت.
"صبحونه چی خوردی؟ صبح کی پاشدی؟ داری چیکار میکنی؟"
اصلاً یک مرحلهی دیگهای از دوست داشتنه.