ما خیلی وقته دیگه آرزوی بزرگ شدن رو نداریم.
حتی دیگه دوران اون زمانی ک وقتی بابا میاد، اون حس قایم شدنه دیگ نیست که بگرده و پیدات کنه یا دیگه وقتی مامان میره جایی حس این نیست ک بگی داری برمیگردی یه چیزی هم برای من بخر چون انقدر مشکل بینتون پیش اومده ک حرف زدن باهم دیگه فایده ای نداره. یا دیگه نمیشینیم بشماریم که چند روز دیگه چهارشنبه میشه که تعطیل شیم و یا دیگه حس اینکه تموم دغدغه و ناراحتیت این باشه که مامانت نذاشت شب بخوابی پیشش یا تنها اتفاق وحشتناک زندگیت دیدن کارتون کورالین بود نیست، دیگه نیست..
خیلی زود بزرگ/پیر شدیم.
زمانی که یه نفرو از خودتون دور می کنید
نباید توقع داشته باشید وقتی که برگشتید
همونجا منتظرتون مونده باشه..
«برای کُشتن که حتما لازم نیست انسان هفتتیر بردارد و تقتق، شلیک کند! من به این طرز کشتن، معتقد نیستم.
انسان میتواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است.»
- درخت زیبای من؛ واسکونسلوس.
من جدی جدی، ابلفضلی، خدایی، جون شما دیگه حال ندارم و واقعا خسته ام. یعنی احساس میکنم این فرایند بیدار شدن، غذا خوردن، لباس پوشیدن، چایی و قهوه دم کردن، راه رفتن، خوابیدن و کلا زندگی کردن خیلی انرژی میبره و من واقعا اون سطح از انرژی رو دیگه ندارم. حالا این وسط مسطام باید با بقیه ارتباط کلامی برقرار کنی.