هدایت شده از |شرقیِغمگین|
اگر برای ابد هوای دیدنِ تو نیوفتد از سرِ من، چه کنم؟
اصلا واسه چی ما دعوا میکنیم؟
کافیه تو قبول کنی همیشه حق با منه.
تموم شد و رفت.
ایکاش خونمون وسط یه جنگل بود و هیچ همسایه ای نداشتیم.
صدا اسپیکرمو تا آخر میزدم بالا و مثل دیوونه ها باهاش میرقصیدم:)
نوشتههایم را خواند و خوشش آمد.
گفتم که همهی اینها را به یاد تو نوشتم؛ خندید و گفت که من حتی تو را نمیشناختم.