ابتدا فكر ميكردم شايد
يک اتفاق ساده باشد
تا اينكه بعد از او هيچ
اتفاق ديگری در من رخ نداد.
امیدوارم یه سری چیزا رو زودتر یا دیرتر از وقتِ خودش تجربه نکنی چون چشم باز میکنی میبینی هم سن و سالات با چیزایی خوشحال میشن که تو، تو اون لحظه هیچ حسی به اتفاق افتادنش نداری.
وقتی کسی میگه ”نباشی می ميرم” منظورش این نیست که واقعا می میره؛ منظورش اینه که دیگه اون آدم سابق نمیشه، مثل قبل نمی خنده، شبا دیگه راحت خوابش نمی بره، دیگه پیتزا ها براش خوشمزه نیستن، دیگه هیچی قشنگ نیست و هرجا می ره بهش خوش نمی گذره، دیگه صبحا با انگیزه بیدار نمی شه و گوشیشو چک نمیکنه، دیگه قوی با مشکلاتش رو به رو نمی شه و امیدی برای ادامه دادن نداره. اون با زبون بی زبونی داره می گه نباشی همه چیز زهر مارم می شه.
سخته تحمل ادمی مث من که قبلا پایه همه چی بود ، کسی ک دوستاشو جمع میکرد ، دور هم همیشه خوشحال بودن ، قهر کردن براش یه زجر بود و هیچوقت نمیزاشت بین دوستا بحثی باشه ، ی آدمی که همه جور پایه همه چی بود چ تو جمع دوستاش چ تو جمع خانوادگی . اما اون ادم الان تبدیل شده به کسی ک تو بی تفاوت ترین ترین حالت ممکنشه ، کنترل هیچی دست خودش نیست و صرفا هیچ انرژی برای درست کردن این وضعیتی که توش هست نداره و هیچ تلاشی برای خوب کردن حالش حتی برای مدت زمان کوتاه ، نمیکنه .