من واقعا از وضعیتم خبر ندارم، هم دلم می خواد تا فردا صبح بی وقفه گریه کنم، از یه طرفم انقدر خستم که حوصله ی گریه کردنم ندارم، نه حرفی نه چیزی، منتظرم اما نمیدونم منتظر چی، نمی دونم به جز تحمل کردن چه کاری ازم بر میاد، هم به کمک نیاز دارم، هم می دونم می تونم خودم تنهایی از پس همه چی بر بیام، لعنت بهش من حتی نمی دونم اسم این وضعیت چیه.
رج به رج
می بافم خیالت را
می شود بیایی
این دوست داشتن را
دورِ گردنت بیندازم ؟
بزرگترین خوشبختی این است که :
ما را بخاطر خودمان و برای آنچه واقعا هستیم
دوست بدارند ...
نه من مجبورت نمیکنم که باهام صحبت کنی، فقط دارم بهت میگم که دلم برات تنگ میشه، فقط میخوام بهت بگم که حرف زدن با تو رو دوست دارم، و اگه این حسم بهت متقابل نیست عیبی نداره. بههرحال قرار نیست دو نفر احساسات مشابهی به هم داشته باشن. در هر صورت هرموقع نیاز به حرف زدن داشتی، من اینجام برای تو...
همیشه اولویت اول آدما باشید؛ مثلا تو خونه ما هر گندی که زده میشه بابام اول منو صدا میکنه
من واقعا یه مشکل جدی دارم تقریبا هر چی رو دستمه رو میندازم و هر چی رو میزه رو میریزم و خودمم که مدام میخورم به در و دیوار
در واقع زمان چیزی رو درست نمیکنه ..
زمان فقط سطح دغدغه ی آدما رو تغییر میده ؛
موضوع اینه که فرقی نمیکنه چه مدتیِ باهم
تو رابطهاید نقطه پایان یه رابطه همونجاست
که یکی از طرفین یادش میره چطوری مثل
روزای اول به طرف مقابل توجه کنه.