از هر زاویه که نگاه میکنم میبینم من برای شروع دوبارهی هر چیزی خیلی خستهام.
گاهی اوقات سینهات برای آن حجم از احساسات تنگ میشود. و تو فقط میتوانی دردش را سوزشش را روی روحت حس کنی.
"صبحِ" من خیر شود
از پسِ یک خندہ یِ تو
ای خوش آهنگترین
صوتِ هَزاران تو بخند...
مگه میشه آدم دلتنگ تک تک سلولای یکی بشه؟
دلتنگ تک تک حالتهای صورتش؟
دلتنگ تموم چینهای دور چشاش وقتی میخنده؟
چطوریه که آدم وقتی دلتنگه، این چیزای کوچیک انقدر بزرگ میشن؟!