هدایت شده از مغموم
اتاقم نامرتبه، لباسام پخش زمینن، رو آینه اتاقم گرد و غباره، تعداد عکسای بی مصرف زیاد گوشیم زیاد شدن، ذهنم شلوغه، خلاصه بخوام بگم زندگیم پر از شلختگی و بی نظمی شده، مثل خودم، نمیدونم دارم چیکار میکنم و گیجم، به زور ادامه میدم نمی دونم چی داره میشه و چی میخواد بشه. انگار اینجا یه هزار توی بی سر و تهه که توش گیر افتادم و امیدم برای حل شدم مسئله ها الکیه.
گوش کردم به حرفت، که زیاد فکر نکنم و خودم را خسته نکنم. کلید خانهام را دست غم ندهم. نایستم. عبور کنم. اما حواست هست که این روزها خوب بودن چقدر سخت است؟
هیچ آدمی و یا هیچ خاطرهای هرگز به طور کامل فراموش نمیشه، از یه جایی به بعد فقط اهمیتش رو از دست میده؛
افسردگی همیشه غم عمیق نیست، یهوقتایی اینجوریه که بی تفاوت میشی و حوصلهی هیچ تغییر و اتفاق جدیدی رو نداری؛ و این روند روز ها تکرار میشه.