فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل حل شدن قندی میمونه که تو چایی انداختی، درسته که اون قند حل شده و دیده نمیشه ولی برای همیشه مزهی اون چایی رو عوض کرده
یه وکیلی میگفت:
60 سال وکالت انجام دادم، تمام شکایت ها بین کسانی بود که به هم اعتماد داشتن
گفت چیشده؟ تو فکری
گفتم دلتنگ بچگیم شدم امروز.
دلتنگ اینکه همه خراب کاریامو میزاشتن پای بچگیم و خبری از تو دیگه بزرگ شدی نبود
دلتنگ اینکه شبا وقتی نمیتونستم بخوابم میرفتم وسط مامان بابام میخوابیدم
دلتنگ اینکه هیچ دغدغه ومشغله ای نداشتم و تنها نگرانیم این بود که از ساعت پخش کارتون مورد علاقم جا بمونم
دلتنگ بستنی عروسکیایی که واقعا مزه بستنی میدادن
و روزایی که اصلا نمیدونستم درد چیه نمیدونستم زندگی چقدر بی رحمه
دلتنگ اون موقع هایی که اصلا چیزی به اسم احساس ناکافی بودن درونم وجود نداشت
دلتنگ اون معصومیت بچگیم شدم، خیلی زود تموم شدن اون سالهای بچگی…خیلی زود.
خیلی وقتا همه چیو تو خودم ریختم ، همش به خودم گفتم اینم میگذره ، درست میشه ، بلاخره تموم میشه ، هیچی نگفتم ؛ فراموش کردم ، داغون میشدم ، اون روزا هیچکس نمیدونست که چی داره به من میگذره ؛ شب ها انقدر گریه میکردم تا بدون اینکه متوجه بشم خوابم میبرد ، و باز صبح که میشد لبخند میزدم .
جوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ، تموم ناراحتیامو درونم ریختم و نذاشتم هیچکس متوجه بشه ، نیاز داشتم فریاد بزنم ، خیلی حرف ها تو دلم موند که بزنم و هیچوقت نزدم ، دفنشون کردم ، اما همین باعث شد خیلی به خودم اسیب بزنم ، و خیلی میترسم از روزی که دیگه تحمل نداشته باشم .. من خودم خودم رو نابود کردم .
درسته رفتن رو انتخاب کردیم گرچه با خواست خودمون نبود ، اشکاتو پاک کن عزیزم، غصه نخور. درسته از هم دوریم. دل منم همیشه برات تنگ میشه. تعداد کیلومتر هایی که از هم فاصله داریم رو بشمر و ضربدر صد کن. همینقدر برابر از آدمای دورم بهم نزدیک تری، قشنگ تری، با ارزش تری.
|شرقیِغمگین|
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر
یه جملهی بی نظیری توی یه کتاب نوشته بود که:
هر چیزی وقت خودش رو میخواد؛
نه گل قبل از وقتش شکوفه میزنه؛
نه خورشید قبل از وقتش غروب میکنه؛
نه آسمون تاریک قبل از وقتش روشن میشه؛
نه درختا قبل از وقتشون سبز میشن؛
منتظر بمون؛
چیزیکه قسمت توعه، زمان خودش اتفاق میفته! »