عاشق و معشوق بودیم در قدیم ، یادش بخیر!
مثلِ من آن دیگری گفت شب بخیر؟
من که باید انتظارم ، تا به کِی؟
عاقبت و سرنوشت این عشق را به خیر!
یهو نصف شبی دلم برات تنگ شد.
یه جوری که دلم میخواد بغلت کنم،یه جوری که انگار صد سال که سهله، حتی تو زندگی قبلیمم باهات زندگی کردم. بدون اینکه فکر کنیم چی پیش اومده، چی می خواد پیش بیاد.
بی توجه به همه چی، دلم برات تنگ شد و من همین الآن دلم میخواد با فاصله ای که بینمونه بغلت کنم :)!
هرگز با چشمهای من خودت را تماشا نکردهای
تا بدانی چقدر زیبایی...
هرگز با گوشهای من خودت را نشنیدهای
تا بدانی چه آرامشی در صدایت ریخته!
هرگز با پاهای من، با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشتهای و هرگز با دستهای من دست خودت را نگرفتهای! تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشتهای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این عشق مُرد!
تو نمیدانی...
تو هیچ چیز نمیدانی...
جدی جدی یادت نیست چی گفتی؟ ولی متاسفانه من یادمه چی شنیدم. اصلاً یادم نمیره.
زندگی یعنی رشد ، رشد هم یعنی تغییر و این یعنی کسی که بودی رو کنار بذاری تا کسی بشی که قراره باشی..
و فقط وقتی میتونی فصل جدیدی رو اغاز کنی که فصل قبلیو تموم کرده باشی…