دلم میخواهد کسی برایم شعر بخواند، آواز بخواند، قصه بگوید، لالایی بخواند، داستان بگوید، دلم میخواهد کسی برایم کتاب بخواند و من گوش کنم
یه غمی هست
که نمیدونم هردفعه از کجا پیداش میشه
و زندگیم رو، نفس کشیدنم رو، ضربان قلبم رو مختل میکنه
عیبی نداره که زانوهام زخمیه و هر لحظه که قراره بخورم زمین،عیب نداره خیلی خستم و عمیقا دلم میخواد بمیرم،از خودم متنفرم و هیچ حس خوبی ندارم.
من کنارت میمونم و برای همه قدمهای محکمی که بر میداری تشویقت میکنم،من هر چقدر که از خودم متنفر باشم ولی برای تو تموم تلاشمو میکنم که عاشق خودت باشی،که بدونی چقدر موفقیتت منو خوشحال میکنه ،چقدر رهاییت منو آروم میکنه.
نگران منم نباش،من دارم قدمامو بر میدارم
خستم خیلی خستم اما هنوز دست از تلاش بر نداشتم.
این روزها اصلا وقت نمیکنم بفهمم حالم خوبه یا بد. فقط میدونم با وجود بیقراری درونم، نذاشتم آرامشی که توی چهرهم دارم جلوی مامان از بین بره!