باید زودتر از پسِ این روزهای پرفشار بربیام و بعدش انقدر بلندبلند بخندم که از چشمهام اشک بیاد!
من نمیدونم با این غم چیکار کنم، همیشه بیخ گوشمه، حتی وقتی قشنگ ترین لباسمو پوشیدم، وقتی بهترین آرایشمو کردم، وقتی دارم با آهنگ مورد علاقم میرقصم، وقتی کنار پنجره وایسادم و لیوان چاییم دستمه، حتی وقتی خوب ترین عکسمو استوری میکنم، وقتی تو کافه نشستم و منتظرم شیک شکلاتم رو بیارن، تو باشگاه وقتی که دمبل رو برمیدارم، موقع خرید وقتی ویترین مغازه هارو میبینم، تو حموم وقتی در شامپو رو باز میکنم، وقتی که پیازو رنده میکنم تا غذا بپزم، موقع رانندگی که یهو فرمونو محکم تر میگیرم، حتی وقتی که دارم خمیر دندونو میزنم به مسواکم، این غم منو ول نمیکنه، بخشی از من شده، تو بهترین لحظه هامم یه گوشه وایساده و واسم دست تکون میده
احساس میکنم دیگه قرار نیست هیچوقت ناراحت شم، انقدر که بعضی چیزا تا الان ناراحتم کرده، تهش دیگه قراره عصبی شم، اونم کوتاه.
خودمونیما ولی دیگه هیچی حال نمیده
کافه رفتن حال نمیده
فضای مجازی حال نمیده
بیرون رفتن حال نمیده
فیلم دیدن حال نمیده
چقد زود به تهش رسیدیم..
میدونی چیه یه چیزی رو خیلی خوب یاد گرفتم. اونم اینه که آدمارو باید به اندازه بخشید ؛ یبار بخشید ، دو بار بخشید ، ولی سر سومین بار بگی : نه. میدونی، تو وقتی دائم به یه آدم فرصت بدی و دائم ببخشیش اون آدم اشتباه کردن میشه عادتش و تو بخشیدن میشه وظیفت. این وسط اونی هم که از بین میره تویی و ارزشت ارزشی که بعد ها و سال ها خودتو برای نداشتنش سر زنش میکنی و تا اخر عمرت فراموش نمیکنی و ذره ذره نابود میشی.